
من «سيروس غفاريان» روز شنبه دهم ارديبهشت 1322 هجری شمسی (25 ربيعالثانی 1362 هـ ق و برابر اول ماه مي1943 ميلادی) در قمصر کاشان به دنيا آمدم. پدرم فتح الله غفاريان نقشه قالی ميکشيد و در هنرفرش بسيار وارد بود. مادرم سيده کبری نوايی بافنده فرشهايی بود که گلهای برجسته داشت و به آن قاليچهی «صوف» میگفتند که در حال حاضر کمتر کسی آن را میبافد، زيرا بسيار مشکل است. من زمانی به دنيا آمدم که 16 سال و 9 ماه و 21 روز از انتشار روزنامه اطلاعات (19 تير 1305) و يازده ماه و چهار روز از انتشار روزنامه کيهان (6 خرداد 1321) می گذشت. اين دو روزنامه از ميان بسياری از جرايد قديمی تا به حال پا برجا هستند. آن زمان جهان در تب و تاب جنگ جهانی دوم می سوخت. ايران به محل عبور متفقين برای کمک به شوروی سابق تبديل شده بود. در مدت چهار سال به قدر پنجاه سال از راه آهن سرتاسری ما استفاده کردند و به ايران لقب پل پيروزی دادند، در حالی که کمر ايران زيرپای آن ها شکست. چون قحطی و مرض تيفوس بيداد می کرد. گهگاهی مادرم به من می گفت که تو بچه روزگار قحطی هستی. اين کلمه کنجکاوی من را برانگيخت، به طوری که وقتی کارت عضويت کتابخانه ملی را گرفتم، جرايد زمان تولدم و بعد از آن را مطالعه کردم و فهميدم که قحطی دوران جنگ چه فجايعی به بار آورده است. از ورق زدن جرايد 1320 تا اواخر 1322 به اين نکته پی بردم که در 17 آذر1321 (پنج ماه و پنج روز قبل از تولدم) درد گرسنگی در تهران به حدی رسيد که مردم در خيابان های منتهی به ميدان بهارستان همه مغازه ها را غارت کرده بودند. من پنج ساله بودم که پدرم از سوی مرحوم حاج سيد شکرالله بروجردی(تاجرمعروف کاشان و صاحب خانه بروجردی ها در کاشان که در تهران، انتهای بازار کفاشها سرای رحيميه دوم به تجارت فرش مشغول بود) به تهران دعوت شد و بنابراين خانواده ما در 30 بهمن 1329 عازم تهران شد. درساعت 7 بعدازظهر وارد گاراژ ترانسپورت شمس العماره در خيابان ناصرخسرو شديم، وقتی از خودور پياده شديم، روزنامه فروش ها داد می زدند « مجلس امروز ملی شدن صنعت نفت، کيهان، اطلاعات، نطق نمايندگان عليه رزم آرا نخست وزير و ...» در ميان اين هياهو به سوی منزلی رفتيم که پدرم در کوچه حمام چال نزديک گذر لوطی صالح در بازار عباس آباد اجاره کرده بود. (در حال حاضر کوچه حمام چال تا گذر لوطی صالح مملو از پاساژها و اماکن توليدی است). چند روز بعد در دبستان دولتی زند در انتهای بازار عباس آباد ثبت نام شدم. در روز 16 اسفند 1329 بعد از آن که از مدرسه به منزل آمدم برای خريد لوازم التحرير به مقابل داروخانه سروش رفتم . ناگهان ديدم، همه بازاری ها مغازه های خود را می بندند، آنانی که از سمت مسجد شاه (مسجد امام خمينی فعلی) به جنوب بازار می آمدند، گفتند که سپهبد رزم آرا نخست وزير ترور شد. در غروب آن روز روزنامه فروش ها يی که روزنامه های عصر را می فروختند، با فرياد « فوق العاده، آخرين خبر قتل رزم آرا » گوش فلک را کر کردند. روز بعد در صفحه ی اول همه روزنامه ها عکس جسد رزم آرا،که روی تخت بيمارستان سينا قرار داشت، چاپ شده بود. چند روز بعد روی جلد مجله ترقی و اطلاعات هفتگی آن عکس با کيفيت بهتر به چاپ رسيد. منزل ما و اطراف بازار، مرکز ثقل فعاليت های سياسی مربوط به ملی شدن نفت بود و به عبارتی ما نزديک لانه زنبور و غوغاهای زنده باد، مرده بادهای سياسی بوديم. بازار خبر و شايعات خيلی گرم شده بود و هر روز بچه های روزنامه فروش با يک بغل فوق العاده به بازار می آمدند. يادم هست که هر فوق العاده يک صفحه ای از ده شاهی تا يک ريال به فروش می رسيد. سرانجام، روز 29 اسفند 1329 قانون ملی شدن نفت به تصويب نهايی رسيد. اين بار سوژه از زمين و آسمان می باريد. بازار روزنامه فروش ها و بچه های فوق العاده فروش گرم شده بود. در تمام بازار و سبزه ميدان و جلو ميدان ارک (محل ايستگاه راديو) در جای جای اين نقاط حلقه های انسانی تشکيل شده بود. حمال ها، پرتقال فروش های چهار راه گلوبندک و ماهی فروش های قفقازی مهاجر همه به دور يک نفر باسواد جمع شده بودند تا آخرين خبر درباره نفت را بفهمند. بعد از گذشتن از جلو اين اجتماعات، خود را به بلندگوی وصل شده در وسط ميدان ارک رساندم، آن بلندگو به راديو وصل بود. آن وقت ها همه راديو نداشتند. آن بلندگو برای اطلاع مردم از آخرين اخبار نصب شده بود و در مواقع بروز حوادث غيرمنتظره، مردم برای شنيدن کم و کيف حادثه در اين ميدان جمع می شدند. در بازگشت به منزل در مقابل کوچه حمال چال، شنيدم که روزنامه فروش که روی زمين بساط روزنامه گسترده بود، با فرياد بلند می گفت حاجی بابا، حاجی بابا. من خيال کردم که اين دفعه حاجی بابا را ترور کرده اند. از مردی پرسيدم که حاجی بابا کيست؟ جواب داد: « بچه جون روزنومه ايست فکاهی که همه چيز را خنده دار می نويسد و با انگشت آن را روی بساط روزنامه فروش به من نشان داد.» من بی درنگ يکی را برداشتم و ديدم که در صفحه آخرش اين جمله نوشته شده است: « حاجی بابا، مدير مسئول خطيبی، لاله زار، سرای طاهباز، سه ريال و نيم ». در آن وقت که نان سنگک به قيمت دو ريال بود، قيمت "حاجی بابا" بسيار گران بود. خواستم بقيه صفحات آن را ورق بزنم که روزنامه فروش آن را از دستم قاپيد و گفت: « دزدکی نگاه نکن. بخر يا برو » . 
شب که پدر به خانه آمد، روزنامه های حاجی بابا، کيهان، اطلاعات و باختر امروز و اطلاعات هفتگی همراه داشت که در تعطيلات عيد من را به خود مشغول کرده بودند. بعد از عيد نوروز، مصدق که نماينده تهران بود، با رأی اعتماد مجلس نخست وزير شد. از آن زمان تا 28 مرداد 1332 را می توان عصر انفجار شايعات و اخبار دانست، رفتن مصدق به لاهه برای دفاع از حقوق ملت ايران، خلع يد از شرکت انگليس، مسافرت او به امريکا و ملاقات با ترومن و سپس حوادث 30 تير 1331، اعلاميه های آيت الله کاشانی، کشته شدن سرتيپ افشار طوس رئيس شهربانی دولت مصدق و حوادث سياسی بسيار، سوژه های هيجان انگيز برای مطبوعات شده بود. در آن زمان برای هر سليقه سياسی روزنامه و مجله بود. در آن زمان حدود چهل روزنامه و نزديک به 175 هفته نامه و هجده ماهنامه منتشر می شد. از ميان روزنامه ها، اطلاعات، کيهان، باختر امروز از پرفروش ترين مطبوعات بودند. از ميان هفته نامه ها « اتحاد ملی » که در واقع روزنامه هفتگی بود، بسيار دوست داشتنی بود. در بالای صفحه اول نوار قرمز رنگی چاپ شده بود که خلاصه مطالب در آن به رنگ سياه نوشته شده بود. در وسط آن نوار قرمز رنگ به خط نستعليق نام روزنامه به خط درشت نوشته شده بود. در صفحه آخر، ستون شنيدنی های آن بسيار جالب بود و می توان گفت که اخبار پشت پرده مملکتی را افشا می کرد. اين هفته نامه به مديريت « احمد هاشمي» منتشرمی شد. پدرم آن را می خريد و من هم مطالعه می کردم. در اواخر ارديبهشت 1332 خانواده ما از بازار به خيابان بوذر جمهری (پانزده خرداد فعلی) محله درخونگاه، کوچه مجدالدوله نقل مکان کرد. من بقيه تحصيلات ابتدايی خود را در دبستان عنصری گذراندم که در انتهای کوچه مجدالدوله قرار داشت . مبصر کلاس ما، عباس جعفری برادرزاده شعبان جعفری (معروف به بی مخ) بود و همه جوک هايی را که خانم هما سرشار در کتاب شعبان بی مخ از قول او نقل کرده بود، در آن زمان از زبان عباس جعفری شنيدم. فاصله دبستان عنصری و تکيه دباغ خانه که محله شعبان جعفری بود، بيش از دو کوچه نبود. بعد از کودتای 28 مرداد 1332 زندانی شدن مصدق بارها شعبان جعفری را در حالی که در خودروی جيپ روبازی قرار داشت و شعارهايی بر ضد مصدقی ها می داد، در خيابان بوذر جمهری ديده بودم. بعد از کودتا دو مجله بيش از همه مجلات توجهم را جلب کرد. يکی مجله روشنفکر به مديريت رحمت مصطفوی و ديگر مجله سپيد و سياه به مديريت علی بهزادی که مطالب آن سرگرم کننده بود. مجله روشنفکر شرح مفصل محاکمه مصدق در دادگاهی که دادستانی آن با سرتيپ آزموده بود، توجه همه اهل سياست را به آن مجله جلب کرده بود. در اوايل شهريور 1332 مجله روشنفکر اطلاعيه ای داد که اگر نوجوانان تا سن 14 سال بتوانند در کادر دايره ای شکل به اندازه پنج ريالی آن زمان نقاشی جالبی بکشند، شش ماه به رايگان مجله دريافت می کنند. من دو نقاشی کشيدم که يکی از آن ها عکس گوتمبرگ مخترع چاپ و ديگری خرگوشی درکنار کوهی بود که خورشيد در حال طلوع کردن بود. من جز برندگان بودم و مجله روشنفکر برايم پست می شد. 
بعد از اتمام دوره شش ساله ابتدايی به دبيرستان حافظ واقع در بازار تهران رفتم و سيکل و اول متوسطه را در آن جا گذراندم. برای سيکل دوم در دبيرستان اقبال آشتيانی واقع در چهار راه گلوبندک پشت اداره راديو در رشته رياضی ثبت نام کردم. قرار گرفتن اين مدرسه در جنب راديو برای من سرنوشت ساز بود. زيرا در اکثر برنامه های مرزهای دانش که به سرپرستی استاد محيط طباطبائی اداره می شد به عنوان تماشاچی شرکت می کردم. اولين بار از مرحوم دکتر کشی افشار رئيس مرکز ژئوفيزيک دانشگاه تهران در اين برنامه سئوالی کردم که ضبط و پخش گرديد. تا زمانی که در آن دبيرستان بودم، ناظر ضبط اکثر برنامه های آقای محيط طباطبائی بودم و پس از پايان برنامه در کريدوری که به استوديو بزرگ راديو ختم می شد پرسش هايی را که در مورد تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران داشتم، از ايشان می پرسيدم. 
دو نفر از دبيران دبيرستان اقبال آشتيانی،که برای همه محصلين مفيد واقع شدند، عبارت بودند از آقايان عماد افشار دبير ادبيات که بعد استاد دانشکده علوم ارتباطات شد و ديگری آقای فضل الله صفا که شخصيت جالب و خيلی باسواد بود و به ما تاريخ درس می داد، قيافه اش گيرا، جذاب و مانند لامارتين شاعر فرانسوی بود. همه دانش آموزان در مقابل او ترس آميخته به احترام داشتند. وقتی می خواست جنگ آلمان نازی با شوروی را تدريس کند، همه دانش آموزان احساس می کردند که افسرانی هستند که در اطاق جنگ به دستورات فرمانده خود گوش می دهند. او از روی يک نقشه کهنه اروپا، مسير حرکت لشکريان آلمان را نشان می داد.آن معلم نشان داد که همه روش های تدريس تحت تأثيرشخصيت و سواد معلم رنگ می بازند. اين دو دبير شرافتمند که جملگی سر به تيره تراب گذاشته اند و از خداوند برايشان طلب مغفرت می کنم. با هماهنگی مدير دبيرستان، آقای فاميلی، دانش آموزان علاقمند را به کتابخانه ملی معرفی کردند. در 1337 هم زمان با رياست مرحوم ابراهيم صفا برادر دکتر ذبيح الله صفا، که با آقای فضل الله صفا هيچ نسبتی نداشت، کارت مطالعه در کتابخانه ملی را گرفتم. از آن زمان تا 1383 به مدت 46 سال در اين کتابخانه مطالعه می کنم. کتابداران و کارشناسان آن کتابخانه همه از اساتيد دانشگاه بودند. بيشترين وقت من به مطالعه مطبوعات می گذشت از روزنامه وقايع اتفاقيه گرفته تا جرايد آن زمان ، از جمله اطلاعات ماهانه و يغما، هر کدام را که می خواستم به سبب بررسی موضوع خاصی می گرفتم و مطالعه می کردم. از ميان مجلات، سپيد و سياه را به سبب درج کتاب زندگی پرماجرای نادر و هم چنين صفحه ويژه تاريخ که هميشه منتشرمی شد، می خواندم. به ياد دارم که در يکی از شماره های اين مجله در سال 1340 ، نويسنده کتاب زندگی پرماجرای نادر مرحوم دکتر ميمندی نژاد معرفی شده بود. روی جلد عکس دکتر محمد حسين ميمندی نژاد را رنگی چاپ کرده و درون مجله تحت عنوان دکتر ميمندی نژاد چهل سال و صد کتاب، مقاله ی مفصلی به درباره آن مرحوم چاپ شده بود. ايشان استاد دانشکده دامپزشکی بودند و در زمينه های تاريخی و سياسی مقالات و کتاب های متعددی نوشته بودند، از جمله: ايران بايد سويس آسيا شود و صنعت نفت بايد ملی شود. 
در کتابخانه ی ملی در بخش کتاب های علوم انسانی، تاريخ ديپلماسی عمومی نوشته دکتر محسن عزيزی، تاريخ سير روابط بين المللی نوشته دکتر احمد متين دفتری، کتاب های تاريخ نوشته آلبر ماله و ژول ايزاک، تاريخ جنگ اول جهانی و جنگ دوم جهانی نوشته مرحوم سپهبد محمد نخجوان و بالاخره سالنامه های پارس نوشته ابراهيم امير جاهد که از سال 1305 تا 1332 منتشر می شد و در ابتدای هر سالنامه در هر سال مرحوم سعيد نفيسی تاريخ ادبيات ايران را می نوشت برايم خيلی جالب بود و همچنين سالنامه دنيا که در بر دارنده خاطرات رجال کشور از 1324 تا 1353 بود و صاحب امتياز آن عبدالکريم طباطبائی مدير روزنامه دنيا بود. از ابتدای دهه 1340 طبق رسم متداول آن زمان ديپلمه ها بايستی تحت عنوان سپاه دانش به روستاها بروند من نيز عازم روستاهای ملاير شدم ولی هنگام مرخصی ها کتابخانه ملی را رها نکردم. پس از استخدام در آموزش و پرورش نيز هنگام تعطيلات تابستانی به کتابخانه ملی سرمی زدم. 
در 7 ارديبهشت 1347 ناگهان روی دکه روزنامه فروشی ها مجله ای به نام رنگين کمان نو، نظرم را جلب کرد. قيمت آن ده ريال، صاحب امتياز و مدير مسئول دکتر محمد حسين ميمندی نژاد، آدرس خيابان جمهوری فعلی (شاه سابق ) چهار راه گلشن. بی درنگ آن را خريدم . آن مجله حاوی مطالب سياسی ، علمی، ادبی و پزشکی بود.هيچ وقت روی جلد عکس ستاره های سينما را چاپ نمی کرد. لذا تصميم گرفتم که مقاله ای سياسی به اين مجله بدهم . زمانی که شوروی در 1968 ميلادی به چکسلواکی تجاوز کرد، مقاله ای تحت عنوان « تجاوز چيست » نوشتم، به دفتر مجله رفتم و مقاله را به ايشان دادم. نيم ساعتی درباره کتابهايش پرسيدم. سپس مقاله من را خواند و گفت که در شماره آينده چاپ می شود و به من سفارش کرد:" شما که در ملاير معلم هستيد به مردم توصيه کنيد اطلاعات بانوان و زن روز را، که منشا فساد است، نخوانند." در همان جلسه مبلغ يکصد و پنجاه تومان به من حق التحرير داد و مقاله در شماره 19 مجله به تاريخ 9شهريور1347 چاپ شد. به اين ترتيب، نخستين مقاله من زمانی چاپ شد که وارد 25 سالگی شده بودم. از آن به بعد گهگاهی از ملاير مقالاتی را به آدرس مجله پست مي کردم و چاپ ميشد. از جمله: «تقويم تاريخ هندوستان» به انگيزه مبارزه خانم گاندی با رقيبان سياسياش و مطلبی تحت عنوان «راهی که چين می رود به کجا منتهی می شود» و مقالات ديگر به مناسبت های گوناگون که مهم ترين آنها دربارهی علل شکست اعراب از اسرائيل بود. بعد از مدت کوتاهی برای ادامه تحصيل در رشته علوم تربيتی و مشاوره و راهنمايی در دانشسرای عالی سپاه دانش مأمور به تحصيل شدم. آن دانشکده درسال 1354 به دانشگاه سپاهيان انقلاب و سپس به دانشگاه ابوريحان تغيير نام داد و بعد از انقلاب اسلامی، پس از ادغام چندين دانشکده و دانشگاه ، دانشگاه علامه طباطبايی ناميده شد. آن دانشکده شعبه ای را تحت عنوان " دانشکده مکاتبه ای" برای تحصيل دبيران شهرستان ها اختصاص داد که پس از انقلاب هسته اصلی دانشگاه پيام نور شد. من در سال 1353 تا اواخر 1354 به عنوان مربی درس کليات فلسفه با مرحوم دکتر رضای الهی در آن دانشکده تدريس می کردم و در کلاس های حضوری تابستانی که در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران تشکيل می شد، برای دانشجويان درمسائل فلسفی رفع اشکال می نمودم. در ضمن، برای همه دانشجويان رشته ی علوم تربيتی و مشاوره و راهنمايی که واحد فلسفه را می گذراندند، منابع فلسفه غرب از دورترين زمان تا آن سال را تهيه و تکثير و بين آنان توزيع کردم. 
از آن جا که فارغ التحصيل رشته ی علوم تربيتی بودم، جهت راهنمايی دانشجويان اين رشته کتابی تحت عنوان «آموزش متوسطه فنی در ايران» تهيه کردم پس از مدتی، به بابلسر مأموريت گرفتم و در آن جا تاريخ ايران و جهان را در دبيرستان ها تدريس می کردم و هم آن که به عنوان مشاور راهنمايی تحصيلی در مدارس به راهنمايی حرفه ای و تحصيلی دانش آموزان مشغول بودم. از آن جاکه تا 1356 کنکور ورودی دانشگاه ها و مدارس عالی کشور بر مبنای ديپلم های طبيعی ، رياضی و ادبی بود و برای فارغ التحصيلان نظام جديد (تحصيلات نظری و فنی) برنامه ريزی نشده بود، من در مدت يکسال طرحی را جهت اجرا برای دانش آموزان فارغ التحصيل رشته های فرهنگ و ادب اقتصاد اجتماعی، رياضی فيزيک، علوم تجربی و رشته های فنی به سازمان سنجش آموزش کشور پيشنهاد دادم که مورد قبول واقع شد و در سال 1357 برای اولين بار از آن در کنکور سراسری استفاده شد . از سال 1362 که به تهران منتقل شدم، ضمن تدريس تاريخ و فلسفه در دبيرستان ها به دعوت گروه تاريخ سازمان پژوهش و برنامه ريزی آموزشی هفته ای سه روز در آن گروه فعاليت خود را آغاز کردم و حاصل اين همکاری تأليف کتاب تاريخ معاصر کشورهای اسلامی بود که جهت رشته های علوم اجتماعی و امور پرورشی تأليف شد. در ضمن، چون پيش از اين در مورد آموزش فنی در ايران در دانشکده مکاتبه ای برای دانشجويان کتابی تأليف کرده بودم، تأليف کتاب " ناخت حرف و مشاغل" برای دانشجويان رشته حرفه و فن مراکز تربيت معلم به اين جانب واگذار شد. 
در کنار اين فعاليت ها، نوشتن مقاله های تاريخی سياسی را برای سرويس خارجی کيهان آغاز کردم و برای اولين بار پس از انقلاب، به کمک بعضی از دوستان مطبوعاتی، کتاب سال کيهان راه اندازی شد و مقالاتی تحت عنوان «فرآيند حوادث در خليج فارس»، «يمن جنوبی کودتاهای خانگي» و «ردپای غرب در پهنه آپارتايد» و چند مقاله ی ديگر را در آن نوشتم. به موازات نوشتن مقالات تاريخی سياسی در سرويس های خارجی کيهان، در سال 77 در بخش تاريخ قرن 20 روزنامه ايران حوادث اين قرن را از 1911 تا 1923 به رشته تحرير کشيدم. مدتی نيز در روزنامه نشاط، پرونده ی تاريخی بعضی از کشورها را برای خوانندگان روزنامه گشودم. در مجلات رشد راهنمايی تحصيلی و رشد تاريخ در مجموع" سی مقاله تاريخی نوشتم . 
پس از بازنشستگی فعاليت قلمی من زيادتر شد. ه بخش آخر کتاب تاريخ جهان (2) برای گروه تاريخ تأليف کردم. مطلبی که در مورد آن خيلی زحمت کشيدم تاريخ وزارت دارايی ايران بود که در هفته نامه اخبار اقتصادی و دارايی به مدت يکسال و نيم منتشر می شد. در سال 1380 از طريق انتشارات مدرسه کتاب" حکومتگران کشورهای اسلامی" را منتشر کردم. کتاب هايی نيز در دست انتشار دارم که عبارتند از" تاريخ سرزمين فلسطين" ، " عراق: از امپراتوری قانون تا امپراتوری وحشت". تعداد مقالاتی که تا کنون نوشته ام از هزار بيشتر است. بخشی از اين مقالات به تدريج در جزيره دانش منتشر خواهد شد. 
مقالههای آقای غفاريان در جزيره دانش 1. مادها و هخامنشیها در يک نگاه 2. آمريکا و مسلح کردن رژيم صدام حسين 3. خواجه نظام الملک 4. شاهنامه در يک نگاه 5. مروری بر تاريخ اسطورهای ايران 6. ابنخلدون مورخ و جامعهشناس تاريخ 7. طبری، هرودوت جهان اسلام 8. ويل دورانت ، مورخ فيلسوف 9. هرودوت ، پدر تاريخ مقالههای غفاريان در دانشنامهی جزيره 1. هرودوت 2. ابنخلدون 3. خليج فارس
|