در نظام تأمين و تربيت نيروی انسانی وزارت آموزش و پرورش نکتهی ظريفی وجود دارد که کمتر از هر مطلب ديگری به آن پرداخته شده است. نکتهی ظريف در عبارت بالا اين است که، وقتی از آن سخن گفته میشود، يا هنگامی که عبارت به رشتهی تحرير درمیآيد، يک واژهی بنيادی، مهم و سرنوشتساز، از پايان آن حذف شده است. اين واژه کلمهی ماهر است که تنها در اندک مواردی در گفتارها و نوشتارهای حاشيهای شنيده يا ديده میشود. به سخن آشکارتر، اصل عبارت بايد چنين باشد: تأمين و تربيت نيروی انسانی ماهر برای آموزش و پرورش. به طور يقين در ساير سازمانها و ادارهها، چه دولتی چه آزاد، چنين بیتوجهی و بیمهری صورت نمیگيرد. آنها در بيشتر موارد تأمين يا تربيت نيروی انسانی مورد نياز خود را با عنوانها و لقبهای متفاوتی معرفی میکنند؛ به طوری که هر يک از اين عنوانها و لقبها، معنی و مفهوم مهارت يا حرفهای بودن را از درون به بيرون میفرستد و ماهيت و اصالت خود را نشان میدهند. عنوانهايی مانند: پزشک (طبيب)، مهندس، تکنسين، استادکار، بهيار، متخصص، خلبان، راننده، فوق تخصص،پرستار، تراشکار، و دهها لقبهای حرفهای ديگر. جالب اين که هرگاه نيروهايی به اشتباه، يا با ترفند و بهانه، وارد دستگاه يا نظامی بشوند، نه تنها به شدت و با تعصب حرفهای، از فعاليت آن نيروهای غيرحرفهای جلوگيری میشود، بلکه آنها را مورد بازخواست يا تنبيه و تعزير هم قرار میدهند و يا بیدرنگ و بیواهمه، آنها را به مقامهای انتظامی، انضباطی و يا دستگاههای دادگستری تحويل میدهند. بهترين، شناختهشدهترين نمونه را میتوان از حرفهی پزشکی و رشتههای وابسته به آن به مثال گرفت. چون هر از گاه، در اخبار روز رسانههای همگانی میشنويم و يا میخوانيم، فردی دستگير شده است که بدون داشتن دانش و مهارتی در زمينهی پزشکی، مبادرت به ايجاد " مطب" کرده و به مداوای بيماران بیگناه و از همه جا بیخبر پرداخته است. مرسومترين لقبی که به اين فرد داده میشود، پزشک بدلی است؛ يعنی کسی که درس پزشکی نخوانده، اما به طبابت مشغول شده است. حال اگر روزی روزگاری عنوانهای ديگری مثل : خلبان بدلی، مهندس بدلی، استادکار بدلی،تکنسين بهداشت بدلی،دندان پزشک بدلی،معمار بدلی، و بدلیهای ديگر، در حرفههای پرتنوع دنيای صنعت، يا تجارت، و يا اقتصاد، به گوش برسد، نگران بروز چه رویدادهای فاجعهآميزی خواهيم شد؟! اگر خلبان بدلی، پيشرفتهترين هواپيماهای شناخته شدهی زمان را در اختيار بگيرد، به سادگی میتوان سرنوشت محتوم سرنشينان آن هواپيما را پيشبينی کرد. و يا اگر مجهزترين و نوترين ابزارها و دستگاههای جديد پزشکی در اختيار يک ناطبيب قرار بگيرد، پايان مداوای بيمار نگونبخت را میتوان حدس زد. اکنون آيا نمیتوان مسير زندگی و سرنوشت نهايی دانشآموزانی را که در کنار معلم يا معلمهای حرفه ناموخته و معلم نشده پيشبينی کرد؟! چرا نبايد اين حدسها و پيشبينیها را در مورد معلمهايی هم داشته باشيم که به آنها گفته نشده، معلمی چه نوع شغل و حرفهای است، چه مهارتهايی نياز دارد، چه آگاهیهايی بايد داشته باشند، به چه مهارتهای بايد رسيده باشند، و چه کوششهايی را بايد به عمل آورده باشند تا بتوانند، " مجوز" به کلاس رفتن را دريافت کنند؟ نمايانترين مسألهای که در نظام تأمين و تربيت نيروی انسانی آموزش و پرورش وجود دارد اين است که هنوز جايگاه آموزش پيش از خدمت و آموزش ضمن خدمت معلمها به درستی روشن نشده و يا برای آن، تعريف قابل اعتنايی به دست نيامده است. به زبان روشنتر، هنوز گفته نشده يا فاش نگرديده است که در اين نظام، هيچ آموزش ضمن خدمتی نمیتواند بدون گذر از آموزش پيش از خدمت معنی و مفهوم داشته باشد، چه رسد به اين که قابل اجرا باشد! اولين مفهوم آموزشهای ضمن خدمت عبارت است از به روز کردن مهارتهای پيشين و کسب اطلاعات نوتر و تازهتر برای رسيدن به توانمندیها و کارآيیهای بيشتر و تغييرهای حرفهای به روزتر که برکت پيشرفتهای بیامان لحظه به لحظهی زمان، در زندگی به وجود میآيند. حال اگر يک حرفهمند، در هر شغلی، به مهارتهای پيشين و زيربنايی خود نرسيده باشد، چگونه میتواند کارآيیها و شايستگیهای حرفهایاش را نوتر و نوتر کند، درجهی احترام و علاقهاش را به حرفهای که دارد بالا ببرد و به پايندگی و بالندگی حرفهمندتر شدن برسد؟ اگر پيشرفتهترين، بهروزترين و مناسبترين درسافزارها و ابزارهای ياددادن هم در اختيار معلمهای بیگناهی که زيربنای حرفهی خودشان را نمیشناسند، گذاشته شود، همان رخ خواهد دادکه برای خلبان بدلی، يا طبيب بدلی میافتد. اين تمثيل را نبايد بیحرمتی به معلم و حرفهی مقدس و پاکنهاد معلمی دانست و ياانگشت اتهام را به "ارزش نگذاشتن" به اين شغل مقدس، و نيز به حرفهمندان عزيز و گرامی آن، که امروز اين حرفه را حرفهی مادر ناميدهاند، نشانه رفت. خوشبختانه، ما هرگز " معلم بدلی" نداشتهايم و نداريم. اما، معلمهای " بیگناه" و " معصوم" حرفهناموخته، کم نداريم! صاحب اين گفته خود از جوانی، حتی نوجوانی، معلم بوده است و پنجاه و يک سال، تاکنون، به اين حرفه عشق ورزيده است و به زندگی معلمی و معلموار تن داده است. هرگز هم رنگ ندامت يا پشيمانی به رخ نماليده است، بلکه از همان نخستين روز ورود به خدمت در اين حرفهی باشکوه و بالنده، اين مشکل بزرگ و ماندنی را حس کرده است. او هرگز نمیتواندآغازين سال معلمی خود را، در سن 19 سالگی، فراموش کند که روزی يکی از همکارانش در کلاس درس چهارم ابتدايی شيوهی تازهای برای تنبيه يا تخفيف کردن يک دانشآموز درس نخوان اختراع کرده بود. آن دانشآموز درسنخوان، روستازادهای دردمند بود که در خانواده ای پرجمعيت به دنيا آمده بود؛ خانوادهای که روزگار سختی را با دستمزد چوپانی برادر بزرگترش گذران میکرد. او به التماس مادرش توانسته بود به مدرسه بيايد تا شايد بتواند، در آينده سرنوشت بهتری برای خود و خانوادهاش رقم بزند. آن روز، معلم به او که نتوانسته بود مشق شبش را بنويسد، دستور داد، جلوی دانشآموزان بايستد و دهانش را باز کند. سپس از دانشآموز زرنگ کلاس(درسخوان!) خواست تا او هم جلو بيايد و در دهان آن دانشآموز تنبل (!) تف بيندازد!! وقتی مدير مدرسه از اين اختراع مطلع شد، با خنده گفت: او همين است. اشکالی ندارد. خدمتگزار همين مدرسه بود. توانست از کلاسهای شبانهی همين مدرسه تصديق ششم ابتدايی بگيرد. حالا ابلاغ معلمی گرفته است. زمان زيادی نگذشت که فهميديم خود مدير هم همين راه را طی کرده است! شيوهی اختراعی آن معلم چه تفاوتی میتواند با نسخهی يک طبيب بدلی داشته باشد؟ همه میدانيم، اشتباهها و ندانمکاریهای معلمها، يعنی طبيبان روح و روان، هزار هزار بار زهرآگينتر از داروهای عوضی ناطبيبان است. اگر چه مطب يک طبيب بدلی را قفل میزنند و او را به محاکمه هم میکشند، اما چرا جامعهی آموزش و پرورش نبايد به اين بينديشد که حق نداريم، معلمی را که يادش ندادهايم چگونه معلمی بکند، به کلاس درس روانه کنيم؟ و اگر روزی روزگاری يکی از آن معلمها وارد کلاس شد، چرا بايد غرور و افتخار حرفهایاش را لکهدار ببينيم؟ همه میدانيم که در نظام تأمين و تربيت نيروی انسانی کنونی ما، نه تنها برای حرفهای کردن کارگزاران يا کاربران غيرماهر، معلمهای تربيت نشده يا غير حرفهای که با اصول اوليهی حرفهی خويش آشنا نشدهاند، هيچ ترفند کارسازی به ميدان آورده نمیشود، و هيچ وسواس و دلهره و عمدی به کار نمیآيد، بلکه برای آنها مجوز فعاليت، بیدرنگ هم صادر میشود. اين راهکار با اين تمهيد غيرمنصفانه توجيه میشود که آنها در خلال کار و با شرکت در کلاسهای کوتاهمدت، يا عنوان پرطمطراق "آموزش ضمن خدمت" که گهگاه در حين کار و عمل برای آنها ترتيب داده خواهد شد، با اصول حرفهای خويش آشنا خواهند شد و از عهده ی تدريس و ياددادن، در يک کلام معلم شدن، برخواهند آمد! جای تعجب است که همواره در نوشتهها، کتابها، تحقيقها و ساير مطالب موضوعی که نوشته و منتشر شدهاند، با خطا بودن اين فرايند آشنا میشويم و در کلام و زبان نيز به آن اشارههای علمی معتبر و مستدل داريم. هنوز هيچ نغمه يا هيچ صدا و هيچ خبری از هيچ کس شنيده نشده، يا مطلبی دراين باره خوانده نشده است که يک معلم حرفهمند نشده، تربيت نشده، به مهارت نرسيده، در يکی از کلاسهای درس کشف يا شناسايی شد. اگر روزی خبر کوتاهی در اين مورد شنيده يا پخش شود، جزو داغترين و شگفتانگيزترين خبر روز، دهان به دهان میگردد. آن هم تنها وقتی است که خبر مربوط به معلمی باشدکه مرتکب تنبيه بدنی دانشآموزی شده و صدمه و جراحتی بر دست و پا پا چشم و گوش او وارد آورده است. خبری که به طور کامل عينی و قابل مشاهده بوده وبه احتمال زياد شاکی خانوادگی داشته است. اما، تنبيههايی که قابليت عينی کمتری دارند، يا آشکار نيستند، يعنی تنبيههای روحی و روانی دانشآموزان همواره ناديده باقی میمانند. شگفت اين که همواره در گفتارها و نوشتهها، انگشت اشارهمان به همهی مسائل و جوانب علتهای پيشرفت و توسعهی کشورهای گوناگون نشانه میرود. يکی از اين کشورها، ژاپن است؛ همان کشوری که در بسياری موارد، الگوی زبانی ماست و پيوسته در نوشتهها و مکتوبات آموزشیمان، به شيوهها و راهبردهای اجرايی و عملی آنها اشارههای بلند و بالا میشود، يا پيرامون آنها مقالههای عريض و طويل مینويسيم. اما فراموش میکنيم که اين کشور يکی از جدیترين کشورهايی است که در حرفهای کردن معلمهای خود سختگيری توانفرسايی را اعمال میکند. يکی از دشوارترين رشتههای تحصيلی اين کشور رشتهی تربيت معلم است. تأمين و تربيت نيروی ماهر برای کلاسهای درس ژاپن يکی از جدیترين، دشوارترين، پرهيبتترين و دسترسناپذيرترين رشتههای تحصيلی در دانشکدههای آموزش عالی است که واحدهای درسی آن انواع معلمهای متخصص را برای مقاطع گوناگون تحصيلی، از پيش دبستان تا پيش از دانشگاه، تربيت میکنند و تنها وقتی مطمئن شدند برای عرضه به بازار کار آمادگی کامل پيدا کردهاند، مجوز صادر میکنند. تازه، اين صحنهی دوم اين نمايشنامهی پر ابهت است. صحنهی اول آن، انتخاب داوطلب برای حرفهی معلمی است که يکی از سختترين و پراهميتترين وظيفهی مرکزهای تربيت معلم به شمار میرود، چون داوطلبان را از کانالهای مختلف میگذرانند تا هر داوطلب استعداد و علاقهی خود را نسبت به اين حرفه ثابت کند و بتواند از عهدهی برنامههای طراحی شده برآيد. دليل اين سختگيری آن است که ديگر از زبان دانشاموزان شنيده نشود:" معلمها رنگ خاکستری دارند يا ساعت درونیشان هميشه هنگام غروب را نشان میدهد".1 نکتهی ديگر اين است که مفهوم کلیتر و جامعتر واژهی ترکيبی "نيروی انسانی" در عبارت ناتمام ياد شده، اشارهی مستقيم به "معلمها" دارد. در حالی که نيروهای پيرامعلمی نيز وضعيت مشابهی با معلمها دارند و بیگمان نيازمند و خواهان آموزشهای مهارتی حرفهی مربوط به خود هستند. معلمهای جامعهی ما دو نياز يا دو حق واقعی بيشتر ندارند. هرگاه اين دو نياز واقعی برآورده شوند، کشور ما بهترين، صادقترين و سرافرازترين و کمتوقعترين معلمهای جهان را خواهد داشت: حق اول، برابری و همسنگی مزايا و حقوق مادی آنها در ميدان سخت و دشوار زندگی، با ساير کارکنان در وزارتخانهها و سازمانهای دولتی، اگر نگوييم و غيردولتی. معلمها فرزندان ناتنی جامعه نيستند که مدام چشم حسرتبارشان به سوی فرزندان ديگر جامعه خيره بماند. حق دوم، حرفهمند شدن در کار و انجام وظيفههای خطيری است که برعهده دارند. آنها هم بايد به مثابهی ساير حرفهمندان، راهها و روشهای کار و فعاليت خود را پيش از ورود به صحنهی کار بياموزند. پس از آن، پيوسته مهارتهای حرفهای خود را هنگام خدمت نوتر، تازهتر و بهروزتر کنند و به اين باور برسند که دلسوزیها و فداکاریهای بیتوقعشان، نويد پرورش نسلهای کم سن و سالی را میدهد که در آينده، بزرگسالان دانا، فرهيخته و موفقی خواهند بود و با افتخارهای بزرگ و چشمگير، در پهنهی زندگی جلوهگر خواهند شد. تنها با پرداخت اين دو حق میتوان معلمها را به اين باور رساند که آنها تنها کارگزارانی هستند که شغل مادر را برعهده گرفتهاند. پینوشت: 1. به نقل از يک پايگاه اينترنتی و از قول دختری که در نظرسنجی از دانشآموزان دربارهی معلمان خودش گفته است(تهران 1381). |