از کودتای بيست و هشتم مرداد 1332 شمسی و بر افتادن حکومت مرحوم مصدق به تحريک و پول آمريکا و با دست مزدوران بيگانهپرست، يکی دو ماهی گذشته بود. طبق معمول بعد از ظهرها به محل کار خود در خانهی مرحوم دهخدا میرفتم تا آنچه را از تدوين لغتنامه برعهده داشتم سامان بخشم. ترتيب کار چنين بود که نخست يادداشتهای مربوط به حرفی از حروف الفبا را که در تصدی کسی بود منظم و تحرير و معانی و شرح آن را تکميل میکرد و سپس به نظر مرحوم دهخدا میرساند و پس از اصلاح به چاپخانه فرستاده میشد. سپس نمونههای حروفچينی شده پس از چند بار غلطگيری با خود آن مرحوم خوانده میشد تا نيازمند بازخوانی ديگر نباشد و آنگاه اجازهی چاپ صادر میشد. در يکی از روزهای پس از کودتا (شايد در مهر ماه) بود که کار اين بازخوانی به سبب انبوهی به درازا کشيد و ساعت از حدود هفت بعد از ظهر گذشت و به مناسبت فصل، هوا تاريک شد. در اين ميان خادم پير منزل که بابا خطابش میکردند وارد شد و گفت: آقا جوانی به در منزل آمده است و میگويد نامم افشار است و با آقای دهخدا کار دارم. دهخدا تأملی کرد. احساس کردم که در ذهن خود سابقهی آشنايی او را میجويد. بعد به حال استفهام در من نگريست. زبان حالش اين بود که در شناساندن وی او را مدد برسانم و چون ساکت ماندم، زيرا نمیدانستم مراجعهکننده کيست، به زبان آمد و گفت: تو او را میشناسي؟ گفتم: خير. سپس افزودم حال که شما هم او را نمیشناسيد و دير گاه هم هست بهتر است به او گفته شود روز ديگر بيايد. به نشانهی قبول درنگی کرد اما ناگهان تغيير رای داد و گفت: نخير و رو به بابا کرد و گفت: بگو بيايد تو راهنماييش هم بکن. لحظاتی گذشت. در باز شد و جوان ميانه بالا حدود سی ساله وارد شد و با ادب سلام کرد و ايستاد. دهخدا به او تکليف نشستن کرد. جوان به دو زانو نشست و کيف چرمی سياهی را که در دست داشت به کنار خود نهاد. بد نيست بدانيد که دهخدا از روی عادت روی زمين می نشست و چيز مینوشت و میخواند. گاه هم روی نهالی و تشکی قرار میگرفت يک بری و دست چپ را بر بيرون زانوی راست تکيه می داد و تحرير میکرد. ما هم رو به روی او قرار میگرفتيم. به هر حال دهخدا مختصر احوالپرسی از جوان کرد و سپس پرسيد چه کار داريد؟ جوان گفت: برای کمک به خانوادهی افرادی که در رويداد 28 مرداد کشته و شهيد شدهاند قصد داريم نمايشی ترتيب دهيم و درآمد حاصل از فروش بليط آن را به اين بیسرپرستان بدهيم. شرفياب شدم تا شما هم اگر مايل باشيد بليطی خريداری کنيد. بليطها ده و بيست تومانی و همت عالی (پنجاه تومانی) است. دهخدا گفت: مرادتان از کشتهشدگان و شهدا چه کسانی است؟ گفت: کسانی که برای استقرار مقام سلطنت جانفشانی کرده و درگير و دار حادثه کشته شدهاند و اکنون زن و فرزند و کسانشان گرسنه ماندهاند. دهخدا گفت: از تو پرسشی دارم. اما پيش از طرح آن برای آنکه تصور نشود که اين پرسش بهانهی نخريدن بليط است، دو بليط همت عالی به من بده. بعد هم دست زير نهالی کرد و صد تومان به او داد و بليطها را گرفت و زير تشک نهاد و بعد گفت: حالا به من بگو ببينم اين افراد چگونه کشته شدند؟ جوان گفت: با مخالفان خود درگير شدند و در حين زدوخورد جان خود را از دست دادند. دهخدا پرسيد: آيا فقط اينها در زدوخورد کشته شدند؟ جوان قدری خود را جمع کرد و روی دو زانو جابهجا شد و گفت نمیدانم. دهخدا گفت: میتوان احتمال داد که از طرف مقابل هم افرادی کشته شده باشند؟ جوان با شتاب پاسخ داد ممکن است. دهخدا گفت: آيا قطع داری آن افرادی که احتمالا از طرف مقابل کشته شدهاند همه مجرد بودهاند؟ جوان گفت: خير. دهخدا گفت: پس احتمال میتوانی بدهی که آنها هم دارای خانواده باشند و نانآور زن و فرزند و کسان خود؟ جوان با فرو بردن آب دهان خود گفت: کاملا ممکن است. دهخدا گفت: راستی آن افرادی که میگويی کشته شدهاند و برايشان پول جمع میکنی، کجايی بودند؟ جوان گفت: ايرانی بودند. دهخدا گفت: لابد طرف نزاعشان ايرانی نبودند؟ جوان در حالی که چهرهاش سرخ و عرقآلود میشد گفت: آنها هم ايران بودند. دهخدا گفت: اگر ايرانی بودند چرا برادران ايرانی خود را کشتند يا به دست برادران ايرانی خود کشته شدند؟ جوان گفت: چون آنان طرفدار حکومت بودند و اينها خواهان سلطنت. دهخدا پرسيد: حکومت که؟ جوان گفت: حکومت دکتر مصدق. دهخدا گفت: مگر دکتر مصدق چه میگفت که طرفداران سلطنت آن را مخالف مصلحت میپنداشتند؟ قطرهای عرق چهرهی جوان را پوشانيد و به نفس تند افتاد و سرش را به جای پاسخ به پايين افکند. دهخدا ادامه داد فرض کنيم طرفداران دکتر مصدق که کشته شدند گناهکار باشند، زن و فرزند و نانخورهای آنان که گناه ندارند. حالا نان آنها را که فراهم میکند؟ شکم بچههايشان را که سير میکند؟ چه دستگاهی به فکر زندگی آنها است؟ بعد هم آن پيرمرد چه کرده بود که الان بايد کنج زندان باشد؟ گناهش چه بود؟ اينکه میگفت شاه بايد سلطنت کند نه حکومت کجايش عيب دارد و خلاف کدام قانون است، راستی تو بگو آيا نادرست است؟ جوان به کلی خود را باخته بود و پيوسته روی زانوهای خود جابهجا میشد و عرق پيشانی و صورت خود را پاک میکرد. دهخدا با مشاهدهی حال آشفتهی او اندکی تأمل کرد و بعد در چشمان او خيره شد و گفت: تو جوان خوبی هستی. احساس میکنم تو را اغوا کرده و وادار ساختهاند که يک طرفه کارکنی وگرنه هر بچهای میفهمد که ايرانی ايرانی است و خانوادهی بیسرپرست بیسرپرست است و محتاج کمک و بايد جای نانآور خانواده را دستگاهی پرکند تا خانواده از هم نپاشد و افرادش به تباهی نيافتند. جلو بيا که پيشانی تو را که از آن آثار پشيمانی و رستگاری هويداست ببوسم و بعد هم به من قول بده از در اين خانه که بيرون رفتی در انديشهی همهی مردم کشور خود باشی و ميان خلق خدا فرق نگذاری و در کمک و ياری به ضعيفان و بیسرپرستان و نيازمندان صرف نظر از عقيده و عمل و نيت آنان کوشا .و يکدل باشی و بگذاری داوری را خدای جهان و گردش زمان و اهل ديوان بکنند. جوان برخاست و دست دهخدا را بوسيد و دهخدا هم بر پيشانی او بوسه زد و گفت: برو به سلامت و من شک ندارم که آيندهی خوبی خواهی داشت. جوان به احترام پس پس رفت و از در بيرون شد. دهخدا پس از رفتن او رو به من کرد و گفت: ديدی حق با من بود و آمدن او ما را زيانی نداشت و شايد او و جامعه را سودمند واقع شد. گفتم درست است اما درستتر اين است که: آنچه در آينه جوان بيند پير در خشت خام بيند برگرفته از: دبيرسياقی، محمد. خاطرات دهخدا از زبان دهخدا. نشر گستره، 1359 |