در تاريخ انديشههاى سياسى، رسم بر اين است که پژوهشگران ابتدا انديشههاى يونانى را کاوش ميکنند، ديدگاه افلاطون و ارسطو را بررسى ميکنند و به عنوان ريشهى مکتبهاى سياسى به آن مينگرند. اما خواجه نظام الملک طوسى پيرو هيچ مکتب سياسى که از يونان و روم باستان به ارمغان آورده باشند، نبود. اگر گفتههاى خواجه و خط مشى او را در مدت نزديک به سى سال وزارت در دستگاه سلجوقيان بررسى کنيم، چيزى جز گسترش عدالت اجتماعى، مبارزه با ستم و تشويق به نشر علم نميبينيم. در کتاب سياست نامه، در همه داستان هاى تاريخى که براى عبرت آموزى آورده است، با هدف روشن کردن نتيجه عدالت خواهى و عواقب شوم ظلم و ستم در جوامع مختلف را براى ملکشاه سلجوقى به زبان ساده بازگو مى کند. اگر بخواهيم براى او در سياست نامه «فلسفه تاريخ» بسازيم، مى توانيم آشکارا بگوييم که بر طبق نوشته هاى او مى توان ادعا کرد که: طبق قوانين و سنت هايى که عدالت را توصيه مى کند و عدالت به اين معنى است که هر کس در جايگاه خود قرار گيرد، بايد در فرآيند تاريخ، عدالت خواهان حاکم باشند. به همين انگيزه ابتدا بعد از بررسى تاريخ خطه خراسان و شهر طوس، زندگينامه خواجه طوس را در قالب جريانات سياسى دوره زندگى اش بررسى کرده و سپس با آوردن نکته هايى از کتاب سياست نامه به انديشه هاى او آگاهى پيدا مى کنيم و در آخر کلام، به خدمات فرهنگى او اشاره مى کنيم. خواجه نظام الملک طوسى پسر خواجه ابوالحسن على بن اسحاق بود که در قريه نوغان از شهر طوس به تاريخ جمعه پانزدهم ذى القعده سال ۴۰۸ ه.ق (۱۰۱۷ م) متولد شد. طوس از شهرهاى عمده و فرهنگ خيز خراسان بود. خراسان (خورآيان) (مشرق) يعنى سرزمينى که از آن «خورآسد» يعنى خورشيد طلوع کند. به خراسان سرزمين خورشيد طالع نيز گفته اند. خراسان سرزمين بزرگى بود که بين آمودريا (جيحون) تا کوه هاى هندوکش در افغانستان امتداد داشته است. خراسان کنونى تنها قسمتى از آن خراسان بزرگ است.شهرهاى عمده اين منطقه عبارت بودند از مرو، هرات، بلخ، نيشابور و بالاخره شهر طوس که از شهرهاى باستانى خراسان محسوب مى شود. وسعت شهر طوس به قدرى بوده است که دربردارنده مناطقى چون طابررن، سناباد، نوغان، رادکان و بسيارى از قراء ديگر بوده که بر اثر حمله مغول نابود شده اند. زمانى که حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد مدفن مطهر آن حضرت در سناباد، هسته مرکزى شهر مقدس مشهد شد. به عبارت ديگر طوس در ۲۵ کيلومترى شمال غربى مشهد کنونى قرار دارد و سابقاً جزيى از طوس بود. شهر طوس از نظر علمى و ادبى سابقه بسيار روشنى دارد. شعرا، ادبا، دانشمندان، فقها و فلاسفه بزرگ از آن برخاسته اند، که در طول تاريخ پرتحول ايران بعد از اسلام، همواره پاسدار فرهنگ ايران بوده اند. کسانى مانند دقيقى طوسى، اسدى طوسى، حکيم ابوالقاسم فردوسى، محمد غزالى طوسى، احمد غزالى طوسى، محمدبن حسن طوسى ملقب به شيخ الطائفه و بالاخره خواجه نظام الملک است که ابتدا در دستگاه غزنويان مشاغل مختلف ديوانى داشت و بعد از چيرگى ترکان سلجوقى بر ايران در دربار آلپ ارسلان و ملکشاه شغل وزارت يافت و توانست با تدبير خويش سلجوقيان را به سمت و سويى که خود مصلحت مى دانست هدايت نمايد. در ۳۸۷ سال بعد يعنى در ۷۹۵ ه.ق (۱۲۰۰ م) مرد دانشمند و سياست پيشه اى چون خواجه نصيرالدين طوسى در اين ديار پا به عرصه وجود گذاشت که توانست هلاگوخان مغول را مطابق خواسته خويش راهنمايى کند و از خون ريزى و تخريب بيش از حد مغولان از آثار فرهنگى جلوگيرى نمايد. خواجه نظام الملک طوسى و خواجه نصيرطوسى در زمينه وزارت و مشاورت با پادشاهان ترک نژاد و مغول به قدرى مهارت داشتند که اين نکته را در تاريخ ايران به عنوان يک اصل و حقيقت تاريخى گنجانيدند که امپراتوران ترک نژاد و خان هاى مغول شمشيرزنان شجاع و پرصلابت بوده و جهانگيرى و گشودن سرزمين هاى ديگر براى آنها بسيار آسان بود. اما قادر به جهاندارى و اداره ممالک مفتوحه نبودند مگر با راهنمايى وزراى ايرانى. اين وزرا آنقدر در تغيير طرز تفکر پادشاهان مهارت به خرج دادند تا به آن حد که آنان را مشوق فرهنگ و پاسدار زبان و ادب فارسى و حتى دين اسلام کردند. اديبان و سخنوران خراسانى در دورافتاده ترين روستاهاى خراسان بزرگ به ويژه طوس در اين جريان تاريخى سهم بزرگ و قابل توجهى داشتند، چون به وسيله وزراى ايرانى به دربارها راه يافتند. آنان با سرودن اشعار نغز، ترکان را شيفته زبان فارسى کردند. رونق نظم و نثر فارسى به وسيله پادشاهان ترک به حدى رسيد که در زمينه رجزخوانى در جنگ ها نيز از اشعار فارسى و شعراى پارسى گوى سود مى جستند که نمونه اى از آن را در اين متن مى آوريم. در سال ۵۴۲ ه.ق سلطان سنجر سلجوقى براى سرکوب اتسز خوارزمشاه قصد خوارزم کرد و قريه هزار سف را دو ماه محاصره کرد. در اين سفر جنگى انورى در خدمت سنجر بود و رشيد وطواط شاعر پارسى گوى اهل بلخ و فارغ التحصيل نظاميه بلخ در خدمت اتسز به سر مى برد. اتسز و سنجر براى رجزخوانى عليه يکديگر از اين دو شاعر فارسى زبان بهره بردند. به اين ترتيب که انورى که در کنار سنجر بود دوبيتى زير را بر تيرى نوشت و در هزار سف انداخت: اى شاه همه ملک جهان حسب تراست / وز دولت و اقبال جهان کسب تراست امروز به يک حمله هزار سف بگير / فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست رشيد وطواط که در هزار سف در کنار اتسز بود اين شعر را بر تير نوشت و بينداخت: گر خصم تو اى شاه بود رستم گرد / يک خر ز هزار سف تو نتواند برد • خواجه نظام الملک از کودکى تا وزارت سلجوقيان ابوعلى فرزند خواجه ابوالحسن على بن اسحاق که يک دهقان زاده طوسى بود در کودکى در اين شهر مقدمات علوم عقلى و نقلى را فراگرفت و در سن يازده سالگى حافظ قرآن کريم شد. او سپس به شهرهاى بزرگ خراسان رفت و علوم زمان خويش را فراگرفت. پدرش ابوالحسن على در خدمت ابوالفضل سورى که از جانب محمود غزنوى حکمران خراسان شده بود قرار گرفت و ابوعلى در يک خانواده ديوانى (ادارى و حکومتى) رشد کرد و چون پدرش به اداره مالى و حکومتى طوس رسيده بود و در آن زمان بيشتر مشاغل موروثى بود، لذا ابوالحسن على فرزند خود را براى امور ديوانى تربيت کرد. در زمان استيلاى سلجوقى ها بر خراسان که از ۴۲۸ ه.ق آغاز شد و حکومت بلخ با ابوعلى بن شاذان بود، خواجه که بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود به خدمت حاکم بلخ درآمد و چون ابوعلى بن شاذان بعد از استيلاى چغرى بيک سلجوقى بر بلخ به وزارت او رسيد، خواجه هم از اين طريق در خدمت سلجوقى ها درآمد و در زمان حاکميت آلپ ارسلان بر خراسان، خواجه به سال ۴۵۱ ه.ق (۱۰۵۹ م) به وزارت او در آن خطه منصوب گرديد. اين در حالى بود که طغرل سلجوقى (۴۵۵ _ ۴۲۹ ه.ق) (۱۰۶۳ _ ۱۰۲۷ م) به سلطنت رسيد. طغرل پايه قدرت حاکميت سلجوقيان را محکم کرد. وزير او ابونصر عميدالملک کندرى بود. ولى در عين حال خواجه ابوعلى که بعدها به نظام الملک ملقب شد، آنقدر در دستگاه سلجوقيان نفوذ کرد که بزرگان سلجوقى به پيروى از خواجه نظام الملک به صوفيان و اهل طريقت و عرفا احترام مى گذاشتند. با آن که در ۴۴۷ ه.ق (۱۰۵۵ م) طغرل به همراهى عميدالملک کندرى وزير خود به همدان رفت اما با توجه به نظريات خواجه نظام الملک که به عرفا علاقه مند بود، طغرل به ديدار باباطاهر رفت و در حضور عميدالملک، باباطاهر چند کلمه اى با طغرل صحبت کرد و او را تحت تاثير خود قرار داد. باباطاهر به طغرل گفت: «با خلق خدا چه خواهى کرد؟ سلطان جواب داد: آنچه که تو فرمايى. باباطاهر گفت که خدا مى فرمايد «ان الله يامر بالعدل والاحسان» سلطان بگريست و گفت چنين کنم.» باباطاهر پس از اين گفت وگو، سر ابريقى شکسته که سال ها از آن وضو کرده بود، در انگشت داشت بيرون کرد و در انگشت طغرل کرد و گفت، مملکت عالم را اين چنين در دست تو کردم، بر عدل باش. طغرل بعد از آن که در رمضان ۴۴۷ (دسامبر ۱۰۵۵) بغداد را فتح کرد و القائم بامرالله خليفه عباسى به او لقب سلطان الدوله داد، به شهرستان رى پايتخت خود بازگشت، در سن هفتاد سالگى در ۸ رمضان ۴۵۵ (۴ سپتامبر ۱۰۶۳) در رى وفات کرد و در محلى که در آن شهر برجى ساخته بود، مدفون شد. چون طغرل اولادى نداشت و برادرش چغرى بيک هم قبل از وى درگذشته بود، آلپ ارسلان فرزند چغرى بيک در ۴۵۵ ه.ق به سلطنت رسيد. از آنجايى که آلپ ارسلان به اين نکته پى برد که عميدالملک کندرى درصدد بوده است که سليمان نامى از خاندان سلجوقى را به سلطنت برساند، در ذى الحجه ۴۵۶ (۱۰۶۴ م) عميدالملک کندرى را کشت و خواجه ابوعلى را با لقب نظام الملک به وزارت خود برگزيد. خواجه از اين پس در همه سفرها همراه آلپ ارسلان بود. از بزرگترين وقايع دوره آلپ ارسلان، جنگ او با «رومانوس ديوجانوس» (Romanus Dioganus) امپراتور روم شرقى (بيزانس) بود که در منطقه ملازگرد در شمال درياچه وان در ذى القعده ۴۶۳ (اوت ۱۰۷۱ م) روى داد و رومانوس اسير و با دادن خراج آزاد شد. آلپ ارسلان در ۳۰ ربيع الاول ۴۶۵ (۱۴ دسامبر ۱۰۷۲) در کنار جيحون به دست قلعه بانى به نام يوسف خوارزمى از پاى درآمد و فرزند جوان او جلال الدين ملکشاه که ۱۷ يا ۱۸ سال بيشتر نداشت به سلطنت رسيده و او همچنان خواجه نظام الملک را در وزارت خويش ابقا کرد. • ملکشاه و خواجه نظام الملک جــلال الدين ملکشاه از (۴۸۵ _ ۴۶۵ ه.ق) (۱۰۹۲ _ ۱۰۲۷ م) به مدت ۲۰ سال سلطنت کرد و در اين دوره بود که خواجه ابوعلى ملقب به نظام الملک از آنجايى که وزير مقتدر و صاحب اختيار دو سلطان نيرومند يعنى آلپ ارسلان و سپس ملکشاه بود به تاج الحضرتين نيز ملقب شد و در فرامين سلطنتى او به اين عنوان خطاب مى شد: خواجه قوام الدين ابوعلى نظام الملک طوسى (تاج الحضرتين). ابن اثير درباره اهميت خواجه نظام الملک مى گويد که دولت سلجوقى، الدوله النظاميه است. زمانى که ملکشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه نظام الملک ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان حاکميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام الملک داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود. اگر دوران وزارت مطلق خواجه نظام الملک را بر دربار آلپ ارسلان و ملکشاه به طور جداگانه محاسبه کنيم، او نزديک به سى سال (۲۹ سال و ۷ ماه) حکومت کرد و اگر آغاز دوران ديوان سالارى خواجه را در دستگاه سلجوقيان که از سن ۲۰ سالگى آغاز مى شود محاسبه کنيم مى توانيم بگوييم که خواجه نظام الملک به مدت پنجاه و هفت سال ديوان سالارى کرد و امور ادارى دولت سلجوقى را به خوبى اداره کرد و بوروکراسى را با تکنوکراسى درهم آميخت. بى جهت نبود که ملکشاه بى تجربه خطاب به نظام الملک همواره مى گفت: «من امور را از کوچک و بزرگ به تو واگذار کردم، تو به منزله پدر هستى.» به رغم آن که سوگند خورده بود که وزير خود را همواره يار و پشتيبان باشد ولى به تحريک ملکه (ترکان خاتون) مانع انجام امور مى شد. از آنجايى که نظام الملک از عاقبت شوم وزراى ايرانى آگاهى کامل داشت، در خلوت اشعارى براى خود مى سرود که چند بيت آن را در اينجا مى آوريم. او در اين اشعار اين مطلب را مى رساند که دشمنان او در دستگاه ملکشاه با اهالى طوسى که به وزارت رسيدند، دشمنى مى ورزيدند: از سر بنه اين نخوت کاوسى را / بگذار به جبرئيل پرطاوسى را اکنون همه صوف هاى طرسوسى را / باز آر و دگر گاو مخوان طوسى را تا از شب من سپيده دم برزد دم / معشوق زشت کشيد بر روز قلم شد آمدن نگار من اکنون کم / زيرا که شب و روز نيايند به هم چنبر زلفى که ماه در چنبر اوست / فرمانده روزگار فرمانبر اوست ترسم که به ناگاه بريزد خونم / کين شوخ دلم به خون من باور اوست اولين وزيرى که در دستگاه سلطنت بر اين عقيده پافشارى کرد که سلطان بايد سلطنت کند نه حکومت، خواجه نظام الملک بود، زيرا او از روابط ميان غلامان دربار و ديوان ها (ادارات دولتى) بيشتر نگران بود و بيم آن داشت که مبادا دربار ملکشاه در سازوکار دستگاه ادارى مداخله کند. مثلاً وى مى گويد به نديمان سلطان هرگز نبايد اجازه داد که صاحب مقامات ادارى گردند. نامه اى که از دربار به ديوان ها فرستاده مى شود بايد حتى المقدور اندک باشد. فقط در مواردى که مهمى پيش آيد بايد از غلامان فقط به عنوان پيک استفاده کرد. در فرمان هاى شفاهى پادشاه بايد احتياطى تمام مبذول داشت. در ارسال آنها بايد نظارت کرد و پيش از آن که مضمون آنها به اجرا گذاشته شود، لازم است يک بار ديگر از طريق ديوان ها، آن را بر پادشاه عرضه کنند. سيدالوزرا قوم الدين نظام الملک ابوعلى حسن بن على بن اسحاق طوسى (تاج الحضرتين) افسوس مى خورد که سلاطين سلجوقى از آداب ملک دارى خردمندانه اى که از سوى اميران و وزراى متقدم مانند خاندان برمکى، آل بويه و سامانيان رعايت مى گرديد، اهمال مى ورزند.بدين ترتيب کاربه دستان ايرانى هرگز نتوانستند خداوندان ملک را در قالب هايى که خود مى خواستند بريزند و به آنها شکل دلخواه دهند. خواجه براى آنکه بتواند ملک شاه و دست پروردگان او را در قالب هايى که خود مى خواست بريزد و حکومت را مختص وزيران بنمايد، از ميان دوازده تن از فرزندانش که براى مشاغل ادارى و ديوانى تربيت کرده بود در اقصى نقاط مملکت به استاندارى و حکومت رساند و به اين ترتيب يک اليگارشى «oligarchy» (خاندان حکومت گر) که اکثر افرادش از بزرگان و فرزندان خواجه بودند را بر کشور مسلط نمود تا از دخالت هاى بى حد دربار در امور بکاهد. عباس اقبال در مقدمه سياست نامه مى نويسد: «در سال آخر سلطنت ملک شاه مابين شحنه مرو (رئيس پليس مرو) که از بندگان خاصه سلطان بود و يکى از پسران خواجه نظام الملک يعنى «شمس الملک عثمان» نزاعى بروز کرد، شحنه مرو از استبداد شمس الملک به سلطان ملک شاه شکايت برد و خود به دادخواهى به حضور ملک شاه آمد. شاه سلجوقى از اين پيشامد در غضب شد و دو تن از وزراى زيردست خواجه را که خصم او بودند پيش او فرستاد و به او پيغام داد که اگر تابع منى چرا فرزندان و اتباع خود را ادب نمى کنى و اندازه خود نگاه نمى دارى، اگر مى خواهى بفرمايم دولت از پيش تو برگيرم. خواجه از اين پيغام رنجيده و از روى تندمزاجى در جواب سلطان پيغام فرستاد که دولت آن تاج به اين دوات بسته است. هرگاه اين دولت بردارى آن تاج بردارند.» الحق اين جواب سخت درشت بود و مى رساند که خواجه خود را بر دولت سلجوقى صاحب منتى عظيم مى شمارد و دوام و ثبات آن را جز به وجود خويش به اساس ديگر قائم نمى داند. دو برخورد ديگر نيز بين خواجه نظام الملک و ملک شاه بر سر ايجاد مدارس نظاميه و توسعه و تجهيز لشکر امپراتورى سلجوقى اين صدراعظم را با پادشاه رودرروى يکديگر قرار مى دهد. رقباى نظام الملک وقتى ديدند که او در امور نظامى در کشور به پيشرفت هايى نائل گشته به او پيشنهاد کردند که براى تقليل مخارج نظامى تدابيرى بينديشد ولى او زير بار نرفت. يکى از مصاحبين ملک شاه به او القا کرده بود که چون مملکت در امن و امان و آرامش است نگهدارى چهارصد هزار سپاهى و جيره و مواجب دادن به آنان خرج بيهوده است. اگر اين عده را به هفتاد هزار تن تقليل دهند، مبلغى توفير و تفاوت مخارج مى شود. نظام الملک به اين پيشنهاد چنين جواب مى دهد که البته اختيار با سلطان است ولى اگر به چهارصد هزار تن مواجب و جيره مى دهد، خراسان، ماوراءالنهر تا کاشغر، خوارزم، نيم روز، عراقين، پارس، شام، آذربايجان، ارمنستان، انطاکيه و بيت المقدس همگى در تصرف سلطان است. خواجه با نام بردن مناطق مختلف ايران از کاشغر تا انطاکيه مى خواهد به ملک شاه بفهماند که نگهدارى مملکتى به اين وسعت به همان چهارصد هزار نيروى ارتش نيازمند است و به اين وسيله سلطان را قانع مى کند.زمانى که خواجه نظام الملک در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى به تحريک ملکه ترکان خاتون به خاطر مخارجى که براى تاسيس اينگونه مدارس مى کند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه انگيزان از روى رشک به سلطان گفتند که با اين پول ها که خرج تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشکرى آراست که قسطنطنيه پايتخت روم شرقى را بگشايد. جورجى زيدان مورخ مسيحى عرب از قول مورخين اسلامى در اين باره مى گويد، خواجه با صراحت جوابى به شرح زير داد: «خواجه نظام الملک رو به سلطان جلال الدين ملک شاه کرده و مى گويد: «پسرجان من يک پيرمرد هستم. اگر بر ضد من بشورند، پنج دينار هم از خود نخواهم داشت و تو جوانکى هستى که اگر بر تو بشورند، شايد سى دينار براى خود داشته باشى، تو شب و روز به شهوت رانى مشغول هستى، نافرمانى تو نزد خدا خيلى بيش از فرمانروايى تو است. سپاهيانى که تو به آن پشت گرم هستى تير پرتاب آنها سيصد زرع است و شمشير هاشان در ازاى دو زرع مى باشد و مانند تو غرق عيش و عشرت مى باشند و با ساز و آواز سرگرم شده اند. من براى تو سپاهيانى گرد آ ورده ام که آنها را سپاهيان شب مى گويند.همين که تو و سپاهيانت شب به خواب مى رويد اين لشکريان به شب زنده دارى برمى خيزند، دست راز و نياز به درگاه خداى چاره ساز برمى دارند، تو را از جان و دل دعا مى گويند. تو و سپاهيانت از «برکت دعاى آنان خوش و خرم مانده ايد.» ملک شاه که اين حرف نظام الملک را شنيد، پسنديد و خاموش شد چون ترکان خاتون زوجه ملک شاه مى خواست که فرزند خردسال خود محمود را به عنوان وليعهد انتخاب نمايد. در صورتى که خواجه نظام الملک با اين تصميم ترکان خاتون موافق نبود. از اين جهت ترکان خاتون به اتفاق تاج الملک که وزير او بود توطئه قتل خواجه نظام الملک را طراحى کردند. آنان ضمن تماس محرمانه با يکى از اعضاى فرقه اسماعيليه که با نظام الملک عداوت داشتند ترتيب قتل خواجه را دادند و او در شنبه دهم رمضان ۴۸۵ (۱۰۹۲ م) در سفرى به نهاوند و به روايتى ديگر در صحنه نزديک کرمانشاه به وسيله يکى از فداييان اسماعيليه به نام ابوطاهر ارانى با کارد به قتل رسيد. گويند که جنازه او را به اصفهان منتقل کرده در محله احمدآباد (محله کران) کوچه دارالبطيخ که سابقاً تربت نظام الملک مى گفتند دفن شده است. يک ماه بعد ملک شاه سلجوقى به طور مرموزى وفات يافت. عده اى گفته اند که غلامان نظاميه به انتقام خون مخدوم خود نظام الملک، ملک شاه را مسموم ساخته اند. (شوال همان سال) امير معزى شاعردربار سلجوقيان در اشاره به اين دو واقعه که به فاصله يک ماه اتفاق افتاد چنين مى گويد: دستور و شهنشه از جهان رايت خويش / بردند و مصيبتى نيامد زين بيش/ بس دل که شدى ز مرگ شاهنشه ريش/ گر کشتن دستور نبودى در پيش. يکى از گويندگان آن زمان از قتل خواجه اظهار تاسف مى کند و مى گويد: عجب مدار که از کشتن نظام الملک/ سفيدروى مروت سياه فام شود هزار سال ببايد که تا خردمندى ميان اهل مروت چو او نظام شود امير معزى که اميرالشعراى دربار ملک شاه بود باز در اين باره گويد: شغل دولت بى خطر شد کار ملت با خطر/ تا تهى شد دولت و ملت ز شاه دادگر/ رفت در يک مه به فردوس برين دستور پير/ شاه برنا از پس او رفت در ماهى دگر/ شد جهان پرشور و شر از رفتن دستور و شاه/ کس نداند تا کجا خواهد رسيد اين شور و شر/ کرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشکار/ قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر بعد از مرگ نظام الملک و ملک شاه زوجه پادشاه يعنى ترکان خاتون پسر خردسال خود محمود را در اصفهان به تخت نشاند. برکيارق پسر ارشد ملک شاه که از زن ديگر بود، اصفهان را محاصره کرد و تاج الملک را که همدست ترکان خاتون بود دستگير کرد و کشت. ترکان خاتون پانصد هزار دينار به او داد که از تسخير اصفهان منصرف شود. پس از فوت ترکان خاتون و پسرش محمود، برکيارق در ۴۸۸ ه ق اصفهان را گرفت و بر تخت نشست و پسران خواجه نظام الملک را به وزارت برگزيد و بدين ترتيب با کشته شدن نظام الملک به علت آنکه فرزندانش به وزارت سلجوقيان رسيدند، مى توان گفت که شيوه و خط مشى سياسى نظام الملک ادامه يافت. ادامه وزارت فرزندان و خاندان نظام الملک خواجه نظام الملک معتقد بود چنانچه فرزندان وزرا براى کارهاى ديوانى شايسته باشند بهتر است که وزير و صدراعظم عهده دار مشاغل ديوانى باشند. او به اين علت با هدف آنکه رو ش هاى شاه سلجوقى را مطابق ميل خود و در قالبى خاص بريزد که برابر اهداف خودش و در جهت منافع کشور باشد، فرزندان خود را به حکومت شهرهاى بزرگ ايران گماشت. او دوازده فرزند داشت که مهمترين آنان عبارت بودند از شمس الملک عثمان بن نظام الملک والى مرو، جمال الدين منصوربن نظام الملک حاکم بلخ. زمانى که خواجه فرزندان خود را مامور ولايات مى کرد ممکن بود سال ها آنها را نبيند. خواجه نظام الملک که شب و روز کار مى کرد و آرام و قرار نداشت، به پسران خود نيز سفارش مى کرد که چنين باشند. وقتى که يکى از پسران خود را به حکومت يکى از شهرهاى ايران فرستاد، او را سال ها نديده بود و به اين جهت بگريست و به حاضران گفت: «به خدا زندگى بقالان و عيش ايشان از من خوش تر است. زيرا بقال بامداد به دکان آيد و شبانگاه به خانه رود و رزقى با اهل و عيال خويش بخورد و فرزندان پيش او جمع شوند و او به ديدارشان خوش دل باشد و من به اين سن رسيده چند نوبت معدود پسر خود را ديده ام و عمر عزيز من در تحمل مشاق اسفار و ارتکاب اخطار مى گذرد و شب و روز من مستغرق مصالح مملکت و فراهم کردن لشکر و خدم وحشم است و با اين همه کاشکى از دشمنان و حسودان ايمن بودمى.» شخصى حکايت کرد که من در مجلس خواجه بودم در وقتى که همه اقطار و ممالک در تصرف داشت و سلطان مطيع تدابير او بود. از ميان فرزندان او که بعد از مرگ ملک شاه منشاء اثر بودند عبارت بودند از ضياءالملک احمدبن نظام الملک وزير محمدبن ملک شاه و سه فرزند ديگر او مانند فخرالملک بن نظام الملک، عزالملک حسين بن نظام الملک و مويدالملک عبيدالله بن نظام الملک که به وزارت برکيارق رسيدند. فخرالملک علاوه بر وزارت برکيارق به وزارت سلطان سنجر هم رسيد. اولاد فخرالملک که نوادگان خواجه نظام الملک بودند، وزارت را در خاندان خود حفظ کردند و از بين آنان مى توان از صدرالدين و ناصرالدين طاهر وزراى سنجر سلجوقى نام برده و حتى برادرزاده نظام الملک يعنى شهاب الاسلام نيز به وزارت سنجر رسيد. خواجه نظام الملک براى حفظ مصالح مملکت ايران، حتى صفيه دختر خود را به عقد يکى از وزراى خليفه عباسى درآورد تا دربار خليفه را همواره تحت نفوذ خود نگه دارد. دختر ديگر نظام الملک «زليخا» نيز در عزل و نصب وزرا و گردانيدن امور دولت از جانب پدرش در دربار ملک شاه نظارت مى کرد تا جلو نفوذ زنان دربارى را در عزل و نصب ها بگيرد. در سايه تدبير نظام الملک و فرزندان ديوان سالار او بود که مرزهاى سلجوقيان که از کاشغر تا درياى مرمره، از درياچه آران و قلل جبال قفقاز و درياى سياه از شمال گرفته و تا خليج فارس و بيابان هاى سوريه در جنوب امتداد يافته بود به نحو شايسته اى حفظ مى شد. نظام الملک عقيده داشت که شغل وزارت هم مانند مقام پادشاهى بايد از پدر به پسر به ارث برسد، چون از دوره سامانيان چند دودمان وزارت پيشه وجود داشته اند مانند جيهانى، بلعمى، عتبى. • انديشه ها و خط مشى خواجه نظام الملک انديشه هاى سياسى خواجه را مى توان از خلال سياست نامه، از کتاب وصاياى نظام الملک (دستورالوزراء) و بالاخره خط مشى سياسى او دريافت. استاد ذبيح الله صفا در صفحه ۱۱۹ تاريخ ادبيات ايران (جلد دوم) درباره سياست نامه مى گويد: «کتاب سياست نامه براى عنوان نمودن اوضاع اجتماعى زمان، از جمله کتب سودمند است. ليکن از روى آن فقط مى توان اوضاع اجتماعى ايران را تا اواخر قرن پنجم و على الخصوص در نيمه دوم قرن پنجم که هنوز دوره رفاه و يکى از ادوار خوب تاريخ ايران شمرده مى شده دريافت. با اين حال نظام الملک در کتاب خود از بعضى رسوم اجتماعى و مقررات ادارى که در زمان او متروک مانده و مورد استقبال پادشاهان سلجوقى قرار نگرفته است، شکايت دارد و نيز از برخى بى رسمى ها که به وسيله سلاطين و غلامان مى شده، اظهار ناخشنودى مى کند و از اين روى نظام الملک از چشم بد مى ترسد و نمى دانست که اين کار به کجا خواهد انجاميد.» در کتاب سياست نامه داستان هايى درباره نحوه و شرايط به کار گماردن، کاربه دستان حکومتى و توصيه آنها به عدل به نحو شايسته اى گنجانيده شده است. نظام الملک عقيده داشت که پادشاه را چاره نيست از آن که هفته اى دو روز به مظالم نشيند و داد از بيدادگر بستاند و انصاف بدهد و بى واسطه سخن رعيت را به گوش خود بشنود. اين وزير کاردان معتقد بود که سلطان بايد در هر شهرى مردى خداترس را مامور کند و از احوال عامل، قاضى، محتسب و رعايا از خرد و بزرگ وى را معلوم گرداند. او برخلاف افلاطون که فقط دانشمندان را لايق حاکميت مى دانست، خواجه علم و دانش را از شرايط لازم مى دانست ولى شرط کافى، عدالت بود. او مى گويد که خداى تعالى در هر عصر و روزگارى يکى را از ميان خلق برگزيده است و او را به هنر فرمانروايى آراسته گردانيده است. سلطان بايد چنان حوزه حکومتى را به نظم بيارايد که مردم بتوانند با اطمينان و احساس امنيت در پى حرف و مشاغل خود بروند. هدف حکومت دنيوى پر کردن زمين از عدل و داد است. اين عدل مى بايست با نشاندن هرکس در جاى شايسته خود حاصل آيد که اين نيز در جاى خود موجب استوارى ارکان دولت است. نظام الملک تاکيد مى کند که روزگار نيک آن باشد که در آن روزگار پادشاهى عادل باشد. و براى اثبات گفته خود خبرى را از پيامبر اکرم (ص) مى آورد که آن وجود متعالى فرمودند، عدل عز دين است و قوت سلطان و صلاح لشکر و رعيت. خواجه از جمله شروط سياست را در هر شهر به پرسيدن حال عامل، قاضى و شحنه مى داند و مى نويسد: «به هر شهرى نگاه کنيد تا آنجا کيست که او را بر کار دين شفقتى است و از ايزد تعالى ترسان است و صاحب غرض نيست. او را بفرماييد که امانت اين شهر و ناحيت در گردن تو کرديم و آنچه ايزد تعالى از ما پرسيد از تو پرسيم.»خواجه عدالت را در آن مى داند که شغلى متناسب با شعور و عقل و درايت هر کس به او واگذار شود. او مى گويد که پادشاهان بيدار و وزيران بايد هشيار به همه روزگار باشند. هرگز دو شغل يک مرد را نبايد فرمود و يک شغل دو مرد را. اگر دو شغل يک مرد را بدهند، هميشه از اين دو شغل يکى برخلل باشد از جهت آن که اگر مرد در اين شغل به واجب قيام کند در آن ديگر شغل خلل و تقصير افتد. اگر در آن شغل به واجب قيام کند در اين شغل به همه حال تقصير و خلل راه يابد و چون نيک نگاه کنى هر آن کس که او دو شغل دارد همواره هر دو شغل بر خلل باشد. چون خواجه نظام الملک به دنبال انديشه سياسى ايرانشهرى و برپا داشتن سنن ايران باستان بود، در نوشتن کتاب سياست نامه، پادشاهان را در کانون تحليل سياسى خود قرار داد و به زبان ساده داستان هايى از ملوک عجم مى گويد تا مورد پسند ملک شاه قرار گيرد و شاه سلجوقى مطابق آن عمل کند. هدف او از بيان شرح عبرت آموز کارهاى ملوک عجم اين است که سنت هاى نيکو که مبتنى بر عدل و انصاف بود به شاه سلجوقى بفهماند. کلام او نه سبب سوز بلکه سبب ساز بود. اگر همه سياست نامه و گفتارها و روش هاى او را مورد بررسى قرار دهيم ملاحظه کنيم و دکترين و تز سياسى او را در سه عامل عقل گرايى، دين و شريعت و علم و دانش در قالب عدل و داد قرار دهيم، نيم رخ فلسفه سياسى خواجه نظام الملک پيش نظر ما قرار مى گيرد. تيغ و شمشير آن سلجوق و قلم خواجه و تدبير او وسعت ايران را به دوره ساسانيان رسانيد. بى جهت نبود که امير معزى درباره خواجه گويد: تو آن خجسته وزيرى که از کفايت تو/ کشيد دولت سلجوق سر به عليين/ تو آن ستوده مشيرى که در فتوح و ظفر/ شده است کلک تو با تيغ شهريار قرين. • فرازهايى از موضوعات سياست نامه بوذرجمهر را پرسيدند: سبب چه بود که پادشاهى آل ساسان ويران گشت و تو تدبيرگر آنها بودى و امروز ترا به تدبير و خرد و دانش در همه جهان همتا نيست. بوذرجمهر جواب داد: «سبب دو چيز بود يکى آن که آل ساسان بر کارهاى بزرگ، کارداران کوچک و نادان گماشتند و ديگر آن که مردان بزرگ را به کارهاى کوچک و سرکار من با زنان و کودکان افتاد.» ••• حضرت ابراهيم (ع) را ايزد تعالى مى ستايد از جهت نان دادن و مهمان دوستى و حاتم طايى را از جهت سخاوت و مهمان دوستى و تن او را خداى عزوجل بر آتش دوزخ حرام گردانيد و تا جهان باشد از جوانمردى او گويند و انگشترى که اميرالمومنين على (ع) در نماز به سائلى داد و گرسنه اى چند را که سير کرد. تا قيامت از شجاعت و جوانمردى او خواهند گفت. ••• سلطان محمود غزنوى زشت روى بود، بينى بلند داشت و کوسه بود و چون در جوانى مدام گل خورده بود، زردچهره بود. وقتى در آينه خود را نگريست، گفت مى ترسم که مردمان مرا دوست ندارند، چون روى نيکو ندارم و مردم حکمران نيکوروى را دوست دارند. يکى از ملازمان به او نصيحت کرد و به او گفت زر را دشمن گير تا مردم تو را دوست گيرند. محمود را خوش آمد و گفت: «هزار معنى و فايده در زير اين سخن است.» پس محمود دست به عطا دادن و خيرات کردن برگشاد. از اين جهت مردم او را دوست گرفتند و ثناگوى وى شدند. عاقبت محمود گفت: «تا من دست از زر بداشتم هر دو جهان مرا به دست آمد.» ••• در روزگار عمربن عبدالعزيز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومى از عرب از نايافتن طعام شکايت کردند و گفتند که واجب ما اندر بيت المال تو است. اين مال يا از آن توست يا از آن خداى تعالى و يا از آن بندگان خداى است. اگر از آن بندگان خداوند است، از آن ما است و اگر از آن خداى است، خداى را به آن احتياج نيست. اگر از آن تو است به ما صدقه کن که خداى تعالى صدقه دهندگان را جزاى خير دهد. اگر از آن ما است به ما ارزانى دار تا از اين تنگى برهيم. عمربن عبدالعزيز را دل بر ايشان بسوخت و آب در چشم آورد و گفت همچنين کنم که شما گفتيد. هم در ساعت فرمود تا خواسته ايشان برآورند. آنها چون خواستند بروند، عمربن عبدالعزيز گفت: «اى مردمان کجا مى رويد؟» چنانکه سخن خود و آن بندگان خداى تعالى با من بگفتيد، سخن من نيز با خداى تعالى بگوييد و مرا به نيکى ياد کنيد. پس اعرابيان روى سوى آسمان کردند و گفتند: خداوند با عمربن عبدالعزيز آن کن که با بندگان تو کرد. ••• عبدالله بن عمر گويد که رسول الله (ص) فرمود که دادکنندگان را اندر بهشت سراها باشد از روشنايى عدل با اهل خويش و با آن کسان که زيردست ايشان باشند و نيکوترين چيزى که سلطان را بايد، دين درست باشد زيرا که مملکت و پادشاهى و دين همچو دو برادرند. هرگاه که مملکت اضطرابى دارد، در دين نيز خلل آيد و بددينان و مفسران پديد آيند و هرگاه که کار دين با خلل باشد مملکت شوريده بود و مفسدان قوت گيرند. ••• روزى حسين بن على(ع) با اصحاب خود بر سر خوان نشسته بود و جبه اى از ديباى رومى پوشيده بود و دستار بى نهايت نيکو بر سر داشت. غلامى خواست که کاسه اى خوردنى در پيش او بنهد و بالاى سر او ايستاد. قضا را کاسه از دست غلام رها شد و بر سر و دوش حسين بن على آمد و دستار و لباس آن حضرت را از خوردنى آلوده کرد. غلام خجالت زده ايستاده بود و خيال مى کرد که حضرت حسين(ع) او را ادب خواهد کرد. اما حسين بن على رو به غلام کرد و فرمود «والکاظمين الغيظ والعافين عن الناس» و سپس فرمود اى غلام تو را آزاد کردم. همه حاضران از حلم و بزرگوارى حسين(ع) در چنان وضعى شگفت زده شدند. بخش عظيم سياست نامه با هدف استقرار عدل و بخشش و مروت است و حکمرانان بايد از آن عبرت بگيرند. از عدالت اسماعيل بن احمدسامانى و عضدالدوله ديلمى داستان هايى بر سبيل سرمشق گرفتن پادشاه سلجوقى مى آورد. خواجه در سياست نامه براى آگاهى پادشاهان از مظالم حکام بلاد، توصيه مى کند که منهيان و جاسوسان را در لباس درويشان و بازرگانان به اقصى نقاط کشور بفرستند تا با آگاهى از وضع مردم و رفع ظلم در گسترش عدالت بکوشند. حميد عنايت در کتاب انديشه سياسى در اسلام معاصر مى گويد: «سياست نامه در واقع در زمره اندرزنامه است.» • خدمات اجتماعى و فرهنگى خواجه نظام الملک خواجه نظام الملک در طول خدمات سى ساله وزارت خود، در نظم امور کشور، دو پادشاه يعنى آلپ ارسلان و ملک شاه را يارى داد و رباط و کاروانسراهاى زياد، مدارس، بيمارستان ها، خانقاه ها و مساجد بسيارى را بنا کرد. دستگاه ديوانى خواجه نظام الملک در اصفهان به جاى دربار ملک شاه سلجوقى ملجاء افراد بى شمارى بود که به دادخواهى، طلب شغل و يا مساعدت هايى جهت تاسيس مدرسه و خانقاه به دستگاه وزارت او مراجعه مى کردند. در جريان يکى از سفرهايى که در رکاب ملک شاه سلجوقى عازم بغداد بود، شمار زيادى از سائلان و محتاجان بر درگاه نظام الملک ازدحام کردند. نظام الملک هيچ کس را محروم نگذاشت. در هر سفر که به بغداد مى رفت، يکصد و چهل هزار دينار براى رفع احتياج فقرا صرف مى کرد. تاج الملک ابوالغنائم وزير ترکان خاتون که همواره براى عزل خواجه توطئه مى کرد، براى سعايت از نظام الملک، طى گزارشى که به ملک شاه مى دهد، مى گويد: «خواجه نظام الملک ساليانه سيصدهزار دينار خرج فقها، صوفيان، دانشمندان، ساختن رباط ها و کاروانسراها و حقوق تقاعد (بازنشستگى) پارسايان و تهيدستان مى کند.» خواجه در ۴۷۱ ه. ق (۱۰۷۹م) به حکيم عمرخيام نيشابورى سفارش کرد تا تقويم هجرى شمسى را براى مملکت ايران ترتيب دهد. لذا خيام به کمک رياضيدانان و منجمين ۱۵ مارس ۱۰۷۹ ميلادى که مطابق با ۹ رمضان ۴۷۱ و مصادف با اعتدال ربيعى بود، تقويم ايران را اصلاح کرد و اول فروردين ۴۵۸ هجرى شمسى طبق اين تقويم رسميت يافت. طبق اين سالشمار روز اول بهار هر سال، اول فروردين سال هجرى شمسى است. چنانچه سيستم حسن صباح براى او در مملکت مزاحمت ايجاد نمى کرد، شايد خواجه نظام الملک به غير از تاسيس مدارس نظاميه، مى توانست خدمات بيشترى انجام دهد. خواجه براى صرفه جويى در بودجه کشور تا آنجا که مى توانست از دادن پول به شاعران در دستگاه ديوانى خود ممانعت مى کرد ولى ملک شاه به شعرا پول مى داد. اما به گفته نظامى عروضى، خواجه نظام الملک در حق شعر اعتقاد نداشت و به هيچ شاعرى پول نمى پرداخت. اما در عوض بودجه اى که از اين طريق صرفه جويى مى کرد، خرج تعمير مساجد مى کرد. در سال ۴۸۱ (۱۰۸۸م) يعنى چهارسال قبل از آنکه خواجه به وسيله طرفداران حسن صباح ترور گردد، مسجد جامع اصفهان را تعمير کلى کرد و بزرگ ترين گنبد آجرى را روى آن ساخت. اين مسجد از شاهکارهاى خواجه نظام الملک است. سردر مسجد و مدخل هاى محل نماز که يکى از آنها در حدود ۲۵ متر ارتفاع دارد را با کاشى و معرق هايى مزين کرد که نمونه بزرگ و جالب معمارى سلجوقى است. اين مسجد قبل از خواجه بنا شد و او آن را به صورت زيبايى درآورد و بعد از قتل خواجه تا قرن هشتم هجرى قمرى به وسيله حکام و فرمانروايان مختلف تعمير شد. بزرگ ترين خدمت فرهنگى خواجه نظام الملک بناى مدارس نظاميه در نقاط مختلف ايران است. خواجه از سال ۴۶۵ ه . ق. (۱۰۷۲ م) تا ۴۸۵ ه. ق. (۱۰۹۲ م) توانست مدارسى تحت عنوان نظاميه، در شهرهاى بلخ، نيشابور، هرات، اصفهان، بصره، مرو، آمل، موصل و بغداد بنا کند که باشکوه ترين آنها مدرسه نظاميه بغداد بود که بناى آن در ۴۵۷ ه . ق. (۱۰۶۵ م) آغاز شد و در سال ۴۵۹ ه . ق. (۱۰۶۷م) به پايان رسيد. با توجه به تاريخ ساخت اين مدرسه و نظاميه هاى ديگر که در واقع در حکم مدرسه و دانشگاه بود مى توان به اين موضوع پى برد که کشور پهناور ايران در قرن يازدهم ميلادى در زمينه ساختن دانشگاه و مدارس عالى يک تا دو قرن از اروپا جلوتر بوده است زيرا دانشگاه هاى آکسفورد و کمبريج در انگلستان به ترتيب در سال هاى ۱۲۱۴ ميلادى و ۱۲۳۱ ميلادى بنا شده است. دانشگاه هاى مون پليه و پاريس در سال هاى ۱۲۲۰ ميلادى و ۱۲۰۰ ميلادى ساخته شده اند و دانشگاه هاى ناپل در ۱۲۲۴ ميلادى و بولونى در ۱۲۲۹ بنا شده اند.مدارس و دانشگاه هاى نظاميه، اولين مدارسى بودند که با قوانين خاص و واحد در سرتاسر کشور ايران اداره مى شدند و اساتيد و مدرسان آن با ابلاغ رسمى خواجه نظام الملک انتخاب مى شدند. اين مدارس شبانه روزى بوده و تمام شاگردان (طلاب) مقررى و شهريه دريافت مى کرده اند. براى اداره اين مدارس، خواجه نظام الملک موقوفات زيادى را تعيين کرد که از درآمد آنها مواجب دانشجويان پرداخت مى شد.از ميان مدارس نظاميه، مهم ترين آن نظاميه بغداد بود که در شرق دجله در محله سوق الثلاثا (سه شنبه بازار) بنا گرديد. از اساتيد بزرگ اين مدرسه امام محمد غزالى بود. شاگردان مدارس نظاميه در رديف بزرگ ترين شعرا و دانشمندان و فلاسفه زمان بودند. اوحدالدين انورى، رشيد وطواط، جامى و سعدى از فارغ التحصيلان مدارس نظاميه بودند. براى ساختن مدارس نظاميه، خواجه نظام الملک از ثروت شخصى خود فقط دويست هزار دينار خرج کرد. جرجى زيدان مى نويسد: «مقررى که به دانشجويان مدارس نظاميه پرداخت مى شد سالى هشتصدهزار دينار مى شد.» حق التدريس اساتيد در مدرسه نظاميه بغداد در حدود پانزده هزار دينار در سال بود.اين مدارس صاحب دارالکتب (کتابخانه) بود و کتابدار را که «خازن» مى گفتند با حکم رسمى رئيس مدرسه انتخاب مى شد. استاد مهرين شوشترى در کتاب تاريخ ادبيات خود مى نويسد که خواجه نظام الملک در حدود سيصدهزار سکه طلا به نرخ آن زمان صرف ساختن مدارس نظاميه کرد. در مورد کيفيت تعليم و تربيت در اين گونه مدارس بايد گفت که استاد در مجلس درس در روى سکويى به نام «کرسى» تکيه مى زد. شاگردان که به صورت دايره اى شکل روبه روى استاد نشسته بودند (حلقه درس) طورى قرار مى گرفتند که استاد چهره همه را مى ديد. براى اولين بار هر استاد در اين دانشگاه (نظاميه بغداد) هنگام تدريس بايد از ردا (جامه گشاد) (طيلسان) استفاده مى کرد و اين کار جزء تشريفات تدريس بود. در حال حاضر که از رداى گشاد در جشن هاى فارغ التحصيلى استفاده مى شود و در تمام دانشگاه هاى دنيا چنين سنتى پابرجاست در واقع تقليدى است از لباس طيلسان شرقى که در مدارس نظاميه ايران مرسوم بوده است. منبع: ۱- تاريخ زبان و ادبيات ايران از زمان طغرل سلجوقى تا عصر هلاگوى چنگيزى نوشته پروفسور عباس مهرين شوشترى، انتشارات مانى، تهران، ۱۳۵۲. ۲- خواجه نظام الملک نوشته سيدجواد طباطبايى، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۵. ۳- ديوانسالارى در عهد سلجوقى نوشته کارلا کلوزنر ترجمه يعقوب آژند موسسه انتشارات اميرکبير، تهران، ۱۳۶۳. ۴- سياست نامه (سيرالملوک)، خواجه نظام الملک به اهتمام هيوبرت دارک انتشارات علمى فرهنگى، تهران، ۱۳۶۴. ۵- تاريخ ايران کمبريج، از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانيان گردآورنده جى. آ.
|