Home Home Information Contact Site Map Library
English Site
تالار ايران
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلی
ايرانى کيست
ايران باستان
دوران اسلامی
ايران معاصر
دانش ايرانيان
نوآوري‌هاى ايرانى
نام آوران ايران
در پايگاه‌هاى ديگر
پيرامون شاهنامه
معرفى کتاب
يادگارهای باستانی
بازتاب تمدن ایرانی
ايران‌نامه
برترين‌هاى تالار ايران
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
آخرين مطالب بخش
:: ابران را چرا بايد دوست داشت
:: نخستين فرمانروايی ايرانی چگونه پديد آمد؟
:: چرا يک يونانی زندگی‌نامه‌ی کوروش بزرگ را نوشت؟
:: بفرماييد غذاى پنج هزار ساله بخوريد
:: راز فروپاشی تمدن‌ها از نگاه خسرو انوشيروان
آخرين مطالب ساير بخش‌ها
:: دانش‌آموزان به کلاس درس دانشمندان ايرانی می‌روند
:: سامانه‌‌ی يکپارچه‌ی پرورش خلاقيت در دانش‌آموزان
:: آموزش و ارزيابی مهارت‌های زندگی
:: چگونه پژوهش کنيم
:: علمی‌غروی، حميده‌
:: دانش‌آموزان از تاريخ چه بايد بياموزند؟
:: نقش ارتباط علمی در توليد علم
:: نقش ايرانيان در پيشرفت علم
:: افشار، ايرج
:: 100 دانشمند ايران و اسلام منتشر شد
بازسازی تخت جمشید

AWT IMAGE

آشنايى با سيستان

AWT IMAGE

جاهای باستانی ایران

• تخت جمشید

• زیگورات چغازنبیل

• بیستون

• تخت سلیمان

• گنبد سلطانیه

• هفت تپه

• ارگ بم

• شهر آیاپیر

• شهر سوخته

موزه‌هاى ايران

موزه‌ى ملى ايران

موزه‌ى کاخ سعدآباد

موزه‌ى فرش ايران

موزه‌ى رضا عباسى

موزه‌ى شيشه سراميک

موزه‌ي کاخ نياوران

موزه‌ي کاخ گلستان

موزه‌ى آستان قدس

موزه‌ى قرآن

موزه‌ى هنرهاى معاصر

:: ايرانى کيست : چگونه می‌توان ايرانی بود؟ ::
 | تاريخ ارسال: 29/1/1387 | نويسنده: دكتر عبدالحسين زرين‌كوب | 

  حدود دويست سال پيش در عهد روشنگری، منتسکيو، نويسنده و فيلسوف فرانسوی، با لحنی طنزآميز و پرکنايه که در سراسر نامه‌های ايرانی او جلوه دارد، پرسشی تفکربرانگيز در دهان از حيرت بازمانده‌ی پاريسی‌های کنجکاوی گذاشت که درباره‌ی شکل غريب و قصه‌های حرمسرای دو مسافر ايرانی ‌‌- ريکا و ازبک- از روی تعجب و فضولی پچ و پچ می‌کردند و با هيجان تمام می‌پرسيدند: "چگونه می‌توان ايرانی بود؟"

  البته پاريسی‌های بی‌خيال وقتی کتاب منتسکيو را کنار نهادند کنجکاوی خود را هم که درين مورد شايد خيالی بود از خاطر بردند و منتسکيو هم در ميان هزار و يک پرسش بی‌پاسخ که درباره‌ی نابسامانی‌های زمانه‌ی خويش داشت اين پرسش را ديگر فراموش کرد. اما من از وقتی هم چون يک دانش‌آموز در درس ادبيات فرانسه با اين پرسش آشنا شدم اغلب آن را مثل يک نشانه‌ی استفهام پيش نظر داشته‌ام و بارها درباره‌ی آن انديشه کرده‌ام.

  چگونه می‌توان ايرانی بود؟ بدون شک خون و نژاد درين مورد عامل اساسی نيست چرا که از دوران هخامنشی تا امروز آن قدر اقوام مختلف پارسی و سکايی و تورانی و يونانی و عرب و تاتار در اين سرزمين به هم آميخته‌اند که تصور خون و نژاد خالص کودکانه است و با اين همه نسل‌هايی که از برخورد اين اقوام در اين سرزمين به وجود آمده‌اند همواره در ايران و برای ايران زيسته‌اند و اگر از يک نژاد خالص هم می‌بودند بيشتر ازين ايرانی به شمار نمی‌آمدند. زبان هم اگر چه بی‌ترديد در تکوين شخصيت ايرانی نقش اصلی دارد، اما تصور آن که تنها با يک زبان خالص و به‌ويژه خالی از لغات غير ايرانی است که ايرانی می‌تواند ايرانی باشد، چيزی جز يک رويای شيرين نيست و وسوسه‌ای که امروز بعضی از دوستان ما را وامی‌دارد که نسبت به عناصر غير ايرانی زبان فارسی رو ترش کنند هر چند ناشی از غيرت ملی است ما اصرار و ابرام در آن، ‌زبان ما را محدود می‌کند و فرهنگ ما را از آن چه طی قرن‌ها تاريخ خويش به غنيمت يافته است محروم می‌دارد.

  حقيقت آنست که فرهنگ اسلامی در درخشانترين ادوار خويش که دوره‌ی پيش از مغول است بيش از هر چيز ايرانی است و نمی‌توان تأثيری را که اين فرهنگ ايرانی در زبان اخلاف سعدی و حافظ گذاشته است، تنها به اين بهانه که از نفوذ يک زبان غير ايرانی هم نشانه‌هايی دارد در خور تأسف يافت. در سراسر اين دوره‌ی طولانی آن چه در فرهنگ اسلامی به عنوان يک عنصر فايق درخشيده است، ‌فرهنگ ايرانی است و وجود پاره‌ای لغات مربوط به زبان قرآن در واقع برگه‌هايی است که از نفوذ معنوی فرهنگ ايرانی در دنيای اسلام حاکی است و ممکن نبود اين نفوذ ايرانی تمام دنيای اسلام را از قلمرو عثمانی تا سرزمين بنگاله تحت سيطره‌ی خويش درآورد و از قبول پاره‌يی لغات عربی که در واقع لغات قرآنی بود برکنار بماند. به علاوه در دنيا کدام زبان هست که مثل زبان ما با فرهنگ و نژادهای گوناگون از مهاجم و مهاجر برخورد کند و يک‌دست و خالص مانده باشد؟

  در تمام آن چه ميراث ايرانی خوانده می‌شود - فرهنگ ايرانی- البته چيزهايی هم از تأثير اقوام ديگر هست اما اين نکته به وحدت و تماميت آن به عنوان يک ميراث ايرانی آسيبی نمی‌زند. در حقيقت آن چه تمدن دنيا به ايران مديون است آن اندازه هست که اصالت فرهنگ ايرانی را خواه در دوره‌ی پيش از اسلام و خواه در دوره‌ی اسلامی که ادامه‌ی دوره‌ی پيش از اسلام وی نيز محسوب است، ‌ورای هر گونه ترديد قرار دهد به‌ويژه که تاريخ و انسانيت از لحاظ ادب و هنر هم چنين از لحاظ دين و اخلاق به فرهنگ ايرانی بسيار مديون است. از جمله در ادب نه فقط "فابل" و "قصه" به ادب ايرانی مرهون است، بلکه از گوته تا آندره ژيد، از رمانتيسم تا پارناسيسم،‌کمتر نويسنده‌ی نام آور در مکتب‌های گونه‌گون اروپايی هست که در شعر، قصه، يا درام چيزی مديون ايران نباشد.

  ايران در هنر موسيقی از راه موسيقی عربی به طور غير مستقيم در موسيقی قرون وسطای اروپا تأثير گذاشت و در هنر معماری تأثير آن در به هم آميختن رؤياهای شرق و غرب حتی از دوره‌ی پيش از اسلام محسوس بود. چنان که محققان ترديد دارند که معماری بيزانس بدون تأثير و نفوذ معماری ايرانی ممکن بود به توسعه و کمالی که بدان دست يافت برسد.1 حتی در دوره‌ی اسلامی اين رؤيای مرمرين که تاج محل نام دارد و در اگره‌ی هند عالی‌ترين تجسم ذوق معماری را عرضه می‌کند از قريحه‌ی معمارانی که تربيت ايرانی داشتند الهام گرفت.

  در دين و اخلاق هم آن چه ايرانی به دنيا داده است قابل اهميت است. تصور نزاع دايم بين نيکی و بدی که گرايش انسان به نيکی را در حکم همکاری در بنای دنيای اهورايی می‌کند در جهانی که ايده‌آل اخلاقی آشور و بابل درنده‌خويی را بر آن حاکم کرده بود،‌ يک انقلاب اخلاقی برای تمام انسانيت بود. قرن‌ها پيش از مسيحيت مهرپرستی ايرانی فکر برادری بين افراد انسانی را حلقه‌ی پيوند بين پيروان خويش ساخت چنان که فکر تلفيق بين اديان بزرگ را که حتی در زمان‌های نزديک عصر ما امثال نادرشاه و اکبر امپراتور آرزويی دسترس‌ناپذير يافته‌بودند، تعليم مانی تا حد زيادی به تحقق نزديک کرد. در توسعه و نشر اسلام نيز ايرانی‌ها کمتر از ساير مسلمين نکوشيده‌اند و عرفان اسلامی هم در ادب هيچ قوم اسلامی بهتر از آن چه در آثار عطار و جلال‌الدين مولوی و حافظ آمده است تجلی نيافت.

  بدين گونه سرمايه‌گذاری ايرانی در بازار فرهنگ جهان آن اندازه بود که در داد و ستد معنوی بين‌المللی برای وی اعتبار کم نظير تأمين کند. در هر حال درست است که آن چه ايرانی در مجموع ميراث خويش به دنيا مديونست قابل ملاحظه است اما آن چه نيز وی به دنيای داده است اندک نيست و اگر آن را از دنيا بازستاند در بسياری چيزها هست که کار دنيا لنگ خواهد شد. شک نيست که در جامعه‌ی جهانی هم مثل جامعه‌ی شهری و کشوری هيچ قوم نمی‌تواند نقش خيالی يک ربسنون کروسوئه واقعی را بازی کند: هم کشاورز هم صنعت‌گر و هم اهل جنگل باشد و در همه چيز خود را از اقوام ديگر بی‌نياز يابد. ايرانی هم در دنيايی که تمام ملت‌ها را با رشته‌هايی ديدنی و ناديدنی به هم پيوسته است نمی‌تواند خود را محدود به زندگی گذشته‌ی خويش بدارد و تا هست خواب تجديد حيات عهد هخامنشی و ساسانی را ببيند. در گذشته‌، فرهنگ ايرانی عناصر مثبت و زنده‌ی فرهنگ‌های ديگر را گرفته‌است و چيزهای ارزنده‌يی هم به اين فرهنگ‌ها داده است و اين داد و ستد که در عين حال معرف شوق حياتی و روح انعطاف‌پذير اوست، به فرهنگ وی جنبه‌ی تلفيقی می‌دهد و آن را با فرهنگ‌های شرق و غرب مرتبط می‌دارد.

  اما فرهنگ ايرانی در عين حال يک عنصر اصيل ايرانی دارد که معرف روح خود اوست و فقط با اين روح است که وی در فرهنگ اقوام ديگر نفوذ می‌کند و حتی در برخورد با اقوام مهاجم آن‌ها را نرم و در خود حل می‌کند. اين عنصر انسانی در جزو جزو تمام آداب و اطوار ايرانی چنان رسوخی دارد که آن را به آسانی نه تعريف می‌تواند کرد و نه تعيين.

  البته ايرانی بدون آن که مثل اوزبک منتسکيو حرمسرايی آکنده از رشک و دسيسه داشته‌ باشد،‌ بدون آن که مثل حاجی بابای جيمز موريه وجودش معجونی از زبونی و زيرکی باشد و بدون آن که مثل جعفرخان از فرنگ‌آمده‌ی خودمان در همه چيز به جاذبه‌ی غربزدگی تسليم باشد، ايرانی است و حتی ايرانی ترست اما ديگر بدون ادب و ظرافت طبع و بدون انعطاف‌پذيری و تسامح فکری خويش و بدون عدالت‌جويی تاريخی خويش ايرانی نخواهد بود. درست است که ادب و ظرافت وی ممکن است گاه تا حد ريا و تملق تنزل کند و از نوع چيزی باشد که مصداق اخلاق‌بردگی است اما بی‌شرمی و دريدگی و بی‌بندو باری هم که همراه غربزدگی به ديار ما می‌آيد شايد از جهت مورفولوژيک چيزی نباشد جز بازمانده‌يی از طعمه‌ربايی‌ها و ستيزه‌جويی‌های انسان عهد غار. تسامح جويی‌ هم گويا با روح توتاليتر که امروز در بسياری از جوامع مدرن غلبه دارد سازگار نباشد اما در گذشته امپراتوری عظيمی برای کوروش به وجود آورده است که انهدام و تجزيه‌ی آن در غلبه‌ی اسکندر بی‌شک حاصل عدول از آن بود.

  تسامح و عدالت دو بال قوی بود که فرهنگ ايرانی را در گذشته به اوج انسانيت رسانيد. عدالت نه فقط امری بود که به روايت هرودوت فرمانروايی ديااکو بنيان‌گذار نخستين سلطنت ايرانی به خاطر تأمين آن به وجود آمد، بلکه حتی در عقايد دينی نيز عدالت اهميت داشت و اهورامزدا، هم خودش داور و دادگر بود و هم روز رستاخيزش را به خاطر تأمين عدالت مقرر کرده بود. دو مظهر بيدادی هم که از عدالت اهورايی منحرف بوده‌اند در اساطير و حماسه‌های ما به دنيای انيران منسوب شده‌اند: ضحاک و افراسياب که در واقع به سبب همين بيداديشان در اذهان سازندگان حماسه‌ها نمی‌توانسته‌اند ايرانی تلقی شوند. عدالت و تسامح که فرمانروايی ضحاک و افراسياب تجاوز به آن محسوب می‌شد، جوهر واقعی فرهنگ ايرانی بود. نخستين امپراتوری پارسی که کوروش بنيان نهاد يک قانون اساسی داشت که عبارت بود از تسامح نسبت به عقايد ديگران و من آن را مکرر تسامح کوروشی خوانده‌ام. همين تسامح کوروشی بود که اتباع يونانی را در قلمرو هخامنشی‌ها فرصت انديشه و عمل می‌داد. حتی در ولايت ايونيا که زادگاه نخستين آثار فلسفه‌ی يونان و جزو قلمرو هخامنشی بود چنان که يک مورخ معروف فلسفه‌ی يونانی می‌گويد. 2 آن چه را تنگ‌نظری آتنی اجازه نمی‌داد، تسامح معروف ايرانی در ظهور و توسعه‌ی فلسفه‌ی تحقق بخشيد. اين روح عدالت‌ و تسامح، با آن که مکرر به سبب حوادث اجتناب‌ناپذير از تجلی بازماند.

  حتی در دوره‌ی اسلامی نيز جوهر واقعی فرهنگ ايرانی باقی ماند. عدالت نزد معتزله و شيعه که هر دو را بايد معرف نفوذ روح ايرانی در اسلام شمرد مايه‌ی اختلاف "اهل عدل" با عامه‌ی اهل سنت شد. به علاوه کتاب‌های ادب و اخلاق و حتی سياست آن را هم چون عالی‌ترين آرمان انسانی ستودند. در مورد تسامح نيز تأثير ميراث قومی تا جايی رسيد که عرفا اختلاف اديان را لفظی شمردند و حافظ جنگ هفتاد و دو ملت را عذر نهاد که چون ناديدند حقيقت ره افسانه زدند. چنان که قرن‌ها پيش از سارتر و راسل هم عرفای ما به جنايات جنگ اعتراض کردند و در دنيايی که صليب مسيح با اژدهای مغول بر قتل مسلمانان شرق هم پيمان بود سعدی بانگ در داد که: "بنی آدم اعضای يکديگرند."

  اگر ايرانی در طی تاريخ دراز خويش بارها فرصت يافته است که چيزهای سودمند به دنيا هديه کند، ‌اغلب در مواردی بوده است که تسامح و عدالت در محيط حياتش غلبه‌ی کافی داشته‌است. چنان که از ادبيات عظيم گذشته‌ی ما آن چه در محيط بی‌تسامح و عاری از عدالت ترک و تاتار قرون وسطايی عرضه شد تملق‌های رنگ‌آميز ابله‌فريبی است که در قصايد امثال فرخی و انوری و ظهير انعکاس دارد معانی عرفانی و عميقی که شعر گذشته‌ی ما را از هوای تازه‌ی افق‌های پاک انسانيت سرشار می‌کند در دنيای خانقاه‌ها و مجامع اهل علم به وجود آمده است که عدالت و تسامح در دوران‌های سختی فقط در چهار ديوار آن‌ها پناهگاه می‌يافته است.

  درست است که در بعضی مواقع مثل آن چه در عهد خسرو انوشيروان در مبارزه‌ی با پيروان مزدک انجام شد يا آن چه در زمان‌های نزديک به عهد ما در مبارزه با پيروان بعضی مذاهب تازه جريان يافت، ‌اين تسامح و عدالت قدری فراموش شد اما نه فقط آن تندروی‌ها با روح ايرانی توافق نداشت و خردمندان گذشته هم آن گونه خامی‌ها و بيدادی‌ها را هرگز از روی ميل و رضا نستودند، ‌بلکه اين هيجان‌ها در قياس با تعادل به‌نسبت پايدار و مستمر روح ايرانی، در اصل لحظه‌ای کوتاه بيش نيست و آن‌ها که در درام‌های بزرگ با ورطه‌های روح انسان آشنايی دارند بی‌گمان برخورده‌اند به اين که متعادل‌ترين روح‌ها هم لحظه‌‌های بحرانی دارند و البته همان گونه که هيجان‌های ناگهانی و بی‌لگام يک روح متعادل و صف تعادل را از او سلب نمی‌کند چند هيجان زودگذر و بی‌دوام هم در تاريخ دراز يک قوم نمی‌تواند نشانی باشد بر بی‌تعادلی روحی آن قوم و بی‌تسامحی او.

  در فتوح اسلامی هم اين روح ايرانی آسيب قوی نديد بلکه از اسلام نيز وسيله‌يی ساخت برای آن که استعدادهای خويش را عرضه کند و البته در آن چه به فرهنگ اسلامی مربوط است بدون شک زبان ايرانی يک زبان آريايی است در نقل و نشر اين دين سامی همان نقشی را داشته‌ است که زبان آريايی لاتينی داشت در نشر و توسعه‌ی مسيحيت سامی. وقتی صحبت از فرهنگ ايرانی است زبان اين فرهنگ را که آميزش پاره‌يی لغات غير ايرانی با لغات دری به آن قدرت حياتی قابل ملاحظه‌يی بخشيده است نمی توان از خاطر برد. درست است که اين زبان خالص نيست اما وجود خونی تازی و تاتار در امثال ابومسلم، شاه عباس و نادرشاه هم آيا ما را در ايرانی بودن آن‌ها بايد به شک بيندازد؟

  زبان حافظ و سعدی و خيام و مولوی زبان واقعی فرهنگ ايرانی است و وجود پاره‌يی لغت‌های غير ايرانی درين زبان نمی‌تواند علاقه‌ی ما را نسبت به آن کم کند. می‌گويند ادوارد براون انگليسی وقتی برخورد با دانشمندانی می‌کرد که می‌توانستند به فارسی تکلم کنند، هر زبان ديگری را کنار می‌گذاشت و می‌گفت بايد فارسی حرف زد چرا که وقتی انسان فارسی حرف می‌زند احساس می‌کند زبانش انسانی‌تر است. نمی‌دانم آيا ايرانی‌هايی که در خانه‌ی خود با فرزندان ايرانی خود به زبان فرنگی حرف می‌زنند يا در ادارات ، کارگاه‌ها و بيمارستان‌ها مطالب خود را به زبان انگليسی تقرير می‌نمايند از اين کلام براون احساس شرمساری می‌کنند؟

  من وقتی در باب گذشته‌ی ايران تأمل می‌کنم از اين که ايرانی‌ها دنيا را به نام دين يا به نام آزادی به آتش و خون نکشيده‌اند، از اين که مردم سرزمين‌های فتح شده را قتل عام نکرده‌اند و دشمنان خود را گروه گروه به اسارت نبرده‌اند، از اين که در روزگار قديم يونانی‌های مطرود را پناه داده‌اند؛ ارامنه را در داخل خانه‌ی خويش پذيرفته‌اند؛ جهودان و پيغمبرانشان را از اسارت بابل نجات داده‌اند؛‌ ازين که در قرن‌های گذشته جنگ صليبی بر ضد دنيا راه نينداخته‌اند و محکمه‌ی تفتيش عقايد درست نکرده‌اند؛ ازين که ماجرای سن بارتلمی نداشته‌اند و با گيوتين سرهای مخالفان را درو نکرده‌اند؛ ازين که جنگ گلادياتورها و بازی‌های خونين با گاو خشم‌آگين را وسيله‌ی تفريح نشمرده‌اند؛ ازين که سرخ‌پوست‌ها را ريشه‌کن نکرده‌اند و بوئرها را به نابودی نکشانيده‌اند؛ ازين که برای آزار مخالفان ماشين‌های شيطانی شکنجه اختراع نکرده‌اند و اگر هم بعضی عقوبت‌های هولناک در بين مجازات‌های عهد ساسانيان بوده است آن را همواره به چشم يک پديده‌ی اهريمنی نگريسته‌‌اند و ازين که روی هم رفته ايرانی‌ها به اندازه‌ی ساير اقوام کهنسال دنيا نقطه‌ی ضعف اخلاقی نشان نداده‌اند احساس آرامش و غرور می‌کنم.

  درين احول اگر پرسش سمج و تأمل‌انگيز منتسکيو و پاريسی‌های کنجکاوش يقه‌ام را بگيرد و باز از من بپرسد" چگونه می‌توان ايرانی بود؟" پاسخ روشنی برای آن آماده دارم. جوابی که خود پرسشی ديگرست‌: "چگونه می‌توان ايرانی نبود؟" گمان دارم نسل تازه‌يی که حالا دارد به عرصه می‌آيد و حتی نسل‌هايی که می‌بايست شاهد استمرار تاريخ و فرهنگ ايران باشند نيز می‌خواهند همين جواب غرورانگيز را در برابر پرسش منتسکيو داشته‌باشند. در اين صورت می‌بايست نه فقط خودشان اين عنصر اخلاقی و انسانی را که در فرهنگ ايران هست حفظ کنند بلکه از طرف ما نيز بايد اين اندازه سعی شود که با ايجاد تزلزل در اين آرمان‌های انسانی، ‌اميد آن که در آينده هم ايرانی مثل ايرانی گذشته‌ی ملامت‌پذير بماند از بين نرود.

  با اين همه هرگاه روزی بيايد که زبان ما از دخالت‌های هوسناکانه‌ی امروزينگان آسيب ببيند و محدود شود، ‌هرگاه ظرافت و ادب سنتی ما به خشونت و وقاحت عاری از گذشت بگرايد، ‌هرگاه روح عدالت‌جويی در نزد ما به درنده‌خويی انتقام‌جويانه منتهی شود، هرگاه به جای تسامح فرخنده‌ی کوروشی سانسور عقايد در فرهنگ ما رواج پيدا کند و علاقه‌ی به خير مزديسنايی در بين ما جای خود را به خودپرستی‌های ديوينسان بدهد در آينده‌ بسا که دنيای انسانيت با کنجکاوی پاريسی‌های عهد منتسکيو اما با ناخرسندی و نفرتی که در خور روح تهذيب‌يافته‌ی انسان کامل خواهد بود از روی تلخی و انکار خواهد پرسيد: " ايراني؟ ... چگونه می‌توان ايرانی بود؟ "

  اميد من آن‌است که در آينده نيز لحن اين پرسش هرگز از شور و شوق ستايش‌گرانه‌ی دوستداران ايران خالی نباشد. (ارديبهشت 1352)

  پانويس

  1. Talbot Rice, “Persia and Byzantium” In Legacy of Persia. 58.

  2. Zeller, Outlines of the history of Greek Philosophy 1955/23.  

  
تسهيلات مطلب
ساير مطالب اين بخش ساير مطالب اين بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


كد امنيتي را در كادر بنويسيد >
::
دفعات مشاهده: 2897 بار   |   دفعات چاپ: 716 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 148 بار   |   0 نظر
تالار ايران
Static site map - Persian site map - English site map - Created in 1.349 seconds with 1308 queries by AWT YEKTAWEB 2.0.6.5