Home Home Information Contact Site Map Library
نام كاربري   رمز عبور
English Site
دانش‌آموزان
بخش‌هاي اصلي
صفحه‌ي اصلى
شاگردان ديروز
تاريخ علم
آزمايشگاه علوم
نام‌آوران ايران
جهان جانوران
بازي‌هاي جزيره
دانش‌آموز نوآور
بدن انسان
مواد و ابزارها
آن‌چه پسنديده‌ايد
::
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
آخرين مطالب بخش
:: ابن‌ماسويه: نويسنده‌ي كهن‌ترين كتاب چشم‌پزشكي
:: روزي كه ماري كوري به دانشگاه شناور رفت
:: خواب مرگ‌آور
:: روزي كه گاليله آموزش پزشكي را رها كرد
:: آيا مي‌توان دانشمند شد؟
آخرين مطالب ساير بخش‌ها
:: مقدمه‌ي شاهنامه‌ي ابومنصوري
:: نوشتن طرح مقاله
:: پايگاه اينترنتي مطالعات زبان‌هاي ايراني
:: چرا سيستان را در گذشته با نام نيمروز مي‌شناختند؟
:: چرا يك يوناني زندگي‌نامه‌ي كوروش بزرگ را نوشت؟
:: بفرماييد غذاي پنج هزار ساله بخوريد
:: بدن انسان، پيچيده‌ترين ماشين جهان
:: فلسفه در كلاس درس منتشر مي‌شود
:: ويژگي‌هاي كتاب درسي
:: راز فروپاشي تمدن‌ها از نگاه خسرو انوشيروان
:: نام‌آوران ايران : مهدي آذر يزدي: دوست كهنسال بچه‌هاي خوب ::
 | تاريخ ارسال: 22/8/1386 | 

 دوست كهنسال بچه‌هاي خوب

  مهدي آذر يزدي به سال 1301 در خرمشاه در نزديكي يزد به دنيا آمد و از اين رو نام خانوادگي‌اش آذر خرمشاهي است. باوجوداين، روي آثارش آذريزدي نوشته تا پيدا باشد كه كجايي است.

  مادرش بي آن‌كه نوشتن بداند، قرآن مي‌خواند. پدرش مردي بود مذهبي كه سرمايه‌ي چنداني نداشت، اما همراه خانواده به حج رفته بود. خانواده‌ي آذريزدي از طايفه‌هايي بودند كه به آن‌ها جديدي‌ها مي‌گفتند يعني كساني كه نياكانشان تا دو سه نسل پيش ذرتشتي بوده‌اند و تازه مسلمان به شمار مي‌آيند.

  آذريزدي خواندن قرآن و دعا و كتاب حافظ را از بي‌بي(مادر بزرگ) ياد گرفت و نوشتن را در خانه از پدرش آموخت. پس از دوازده‌سالگي تا دوسال روزي يك ساعت صبح به صبح در مدرسه‌ي خان يزد مقدمات صرف و نحو را خواند.

  از كودكي همراه با هر نوع يادگيري همه‌ي روز راهمراه پدرش در كارهاي رعيتي باغ و صحرا كار مي‌كرد و پس از شاگرد بنايي و جوراب‌بافي و از اين كارها، تا هجده‌سالگي بيش از ده بيست تا كتاب نديده بود: قرآن، مفاتيح، حليه المتقين، معراج السعاده، حافظ گلستان و چند كتاب درسي مانند نصاب، جامع المقدمات و سيوطي.

  هرگز در كوچه بازي نكرده بود. با صفحه و فيلم و سينما آشنا نبود. بيشتر مسجد و منبر را ديده بود و جز راه پياده‌ي خرمشاه تا بازار يزد سفر نكرده بود. سپس، در كتابفروشي ساگرد شد و فهميد كه در دنيا جز آن كتاب‌ها كه ديده بود، كتاب‌هاي ديگري هم هست و دنيا چقدر بزرگ است و خود را زيان‌كرده يافت. از آن پس تا مي‌توانست كتاب خواند. بنابراين، آذريزدي تحصيلات رسمي ندارد. ديمي و خودرو(به زبان امروزي، خوآموز) پرورش يافته است. چيزهاي اندكي كه مي‌داند از كتاب‌ها يادگرفته و چه آموزگار خوبي است كتاب.

  دو سال در يزد شاگرد كتابفروشي بود و از سال 1321 آمد تهران و همچنان شاگرد كتابفروشي و كارگر چاپخانه باقي ماند. شغلش بشتر تصحيح كتاب‌هاي در حال چاپ بود. از روي كتاب عكاس را هم ياد گرفت و يك بار حرفه‌ي عكاسي را پيشه كرد ولي دوباره به دنياي كتاب برگشت.

  نخستين كارش براي بچه‌ها جلد اول قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب بود كه در سال 1336 چاپ شد. چون خودش در بچگي كتاب بچگانه نداشت مي‌خواست با اين كار براي ديگر بچه‌هاي خوب كتاب خوب بنويسد و سپس چند كتاب ديگر در همين زمينه نوشت.

  كارهايش خوب بود و آثارش را پسنديدند. اين درس نخوانده‌ي كتاب‌خوان در سال 1345 براي همين آثارش جايزه‌ي يونسكو و در سال 1347 در زمينه‌ي ادبيات كودكان و نوجوانان جايزه‌ي بهترين كتاب‌هاي سال را گرفت و سه تا از كتاب‌هايش را شوراي كتاب كودك از كتاب‌هاي برگزيده‌ي سال شناخت.

  آذريزدي همواره در پي خانه‌ي ساكت و آرام بود تا بتواند بيشتر كار كند و ده دوزاده بار خانه‌اش را در تهران عوض كرد اما نتواست به آن‌چه مي‌خواهد برسد. از اين رو، به زادگاهش در يزد بازگشت و  سال‌ها در آن‌جا زندگي كرد و كتاب ‌خواند و براي بچه‌ها كتاب نوشت. سرانجام در 18 تير 1388 از جهان ما رفت، در حالي كه هنوز چند كتاب چاپ نشده داشت. 

در اين‌جا يكي از داستانك‌هاي زيبا و آموزنده‌اي را كه از نوشته‌هاي كهن بازگويي و ساده‌نويسي كرده است، مي‌خوانيم.

  شاخ شتر

  روزي بود روزگار بود

  يكي بود كه ديرتر آمده بود و مي‌خواست زودتر برسد. كمتر مي‌دانست و بيشتر مي‌گفت. ديده بود كه دانايان درباره‌ي آنچه مي‌دانند سخن مي‌رانند و گفتار مي‌نويسند و بزرگ جلوه مي‌كنند. او نيز آن بزرگي را مي‌خواست اما فكر نمي‌كرد كه دانايان چقدر خوانده‌اند و گوش داده‌اند و ياد گرفته‌اند و پس از آن مي‌گويند. او بزرگي را در گفتار مي‌دانست، در هر مجلسي راه مي‌جست و در هر موضوعي وارد مي‌شد و درباره‌ي هرچيزي نظر مي‌داد. شعر، داستان، اخلاق، دين، علم، هنر و چون كمتر مي‌دانست ناچار گفتارش بي‌مغز بود.

  ديگران مدارا مي‌كردند و پرت‌ و پلا گفتنش را بر او مي‌بخشيدند كه جوان است و جوياي نام و كسي را زياني نمي‌رسد. اما او به حرف‌هاي خود فريفته مي‌شد و در همان جا كه بود مي‌ماند.

  و اين جوان دوستي داشت خيرانديش. روزي به او گفت:

  كسي حسود نيست بگو از هر چه درست مي‌داني اما در آنچه نمي‌داني خاموش باش و همه زبان مباش گوش باش كه اين تو را به هنر مي‌رساند. آن كه مي‌داند بيان مي‌كند و عزيز مي‌شود و آن كه نمي‌داند بيان مي‌كند و رسوا مي‌شود.

  اما او نمي‌شنيد و دوستش غم او را داشت.

  تا يك روز در مجلسي سخن از ماهي مي‌گفتند و جوان از ماهي چيزي نمي دانست. اما به خودنمايي و دانش‌فروشي عادت كرده بود. سررشته‌ي حرف را از گوينده‌اي گرفت و درباره‌ي ماهي به گفتار پرداخت.

  دوستش با خود گفت خيرش در اين است كه يك بار او را رسوا كنم. مي‌رنجد اما بيدار مي‌شود. وظيفه‌ي دوستي به خواب گذاشتن نيست بيدار كردن است. در ميان حرفش دويد و گفت: تو خاموش باش و بگذار آنان كه مي‌دانند بگويند. تو كه از ماهي چيزي نمي‌داني چه مي‌گويي؟

  جوان آزرده خاطر گفت: چطور؟ من نمي‌دانم ماهي چست؟ من كه سفر دريا كرده‌ام، من كه خوراك ماهي خورده‌ام؟

  گفت: نه، نمي‌داني، اگر مي‌داني نخست از سر ماهي بگو كه چه نشاني دارد؟

  خودنماي دانش‌فورش كلمه و جمله و عبارت را چنان به هم مي‌بافد كه شنونده را در وهم مي‌اندازد اما در پايان مي‌بيني مانند آن است كه هيچ چيز گفته نشده است. جوان چيزهايي به هم بافت كه كلمه بود و جمله بود و عبارت آراسته بود اما خالي بود. گفت:

  سر ماهي درست سر ماهي است، همچنان كه هر جانوري سري دارد و سرش با تنش تناسب دارد. حكيم شرقي گفته است در طبيعت همه چيز هماهنگي دارد. فيلسوف غربي گفته است هماهنگي چيزي است كه مي‌بينيم. آنچه ما مي‌سنجيم چشم ماهي درجاي خود، گوشش به جاي خود و دهانش به جاي خود است. چشم پيش رو را مي‌بيند و گوش صدا را مي‌شنود، صدا گاهي زير و گاه بم است، بم هم نزديك كرمان است، جانوران استخوان‌دار سر شان استخوان دارد و نرم‌تنان استخوان ندارند، ماهي كوچك چشم كوچك جستجو‌گر دارد و ماهي بزرگ چشم بزرگ متعهد دارد، هم چنين ...

  دوستش گفت: عزيز من آنچه گفتي و بازگويي نشان سر ماهي نيست كه اين‌ها همه پرت و پلاست. گفتم كه ماهي را نمي‌شناسي و از حرف‌هايت بوي پرحرفي و ناشناختگي مي‌آيد. من نشان سر ماهي را پرسيدم، بر كله‌ي ماهي چه نشاني هست كه در جانوران ديگر نيست؟

  جوان دستپاچه شد و گفت: همين را مي‌خواستم بگويم، بر سر ماهي دو برآمدگي هست كه حكيم شرقي آن را زينت ماهي مي‌داند و جانورشناس غربي اثر شاخ باستاني، و امروز نمي‌توان آن را مانند شاخ شتر شاخ دانست.

  حاضران خنديدند. بعضي بلندتر و بعضي آهسته‌تر و دوستش گفت: خوب شد كه نشان را گفتي. من خود مي‌دانستم كه ماهي را نمي‌شناسي ولي حالا چيز ديگر معلوم شد. معلوم شد كه شتر را هم از گاو تشخيص نمي‌دهي، آن كه شاخ دارد گاو است، شتر نيست.

  داستانكي كه خوانديد يكي از داستانك‌هاي كتاب اصل موضوع از مجموعه كتاب قصه‌هاي تازه از كتاب‌هاي كهن نگارش آذر يزدي است. داستانك‌هاي اين كتاب همه از كتاب مقالات شمس تبريزي است، همان كسي كه باعث دگرگوني روحي مولوي شد. آذريزدي داستانك‌هاي اين كتاب را به زباني ساده و گيرا براي كودكان و نوجوانان بازگويي كرده است. شمار ا به خواندن اين كتاب و ديگر كتاب‌هاي آذر يزدي سفارش مي‌كنيم.

از پايگاه اينترنتي آذر يزدي ديدن كنيد 

  
تسهيلات مطلب
ساير مطالب اين بخش ساير مطالب اين بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


كد امنيتي را در كادر بنويسيد >
::
دفعات مشاهده: 1803 بار   |   دفعات چاپ: 541 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 181 بار   |   0 نظر
دانش‌آموزان
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 0.26497 seconds by AWT YEKTAWEB 1.8.0.1 by 586 querry