جزيره دانش- دانش و زندگی
علم در خدمت دموکراسی

حذف تصاوير و رنگ‌ها | تاريخ ارسال: 22/6/1383 | مترجم: حسن سالاري | 
AWT IMAGE

 آيا در جهانی که پر از کمبود و کشمکش است، پرداختن به علوم محض عاقلانه است؟ با وجود اين همه فقر و فلاکت در اين سياره، چرا پول هنگفتی را خرج ساختن تلسکوپ فضايی «جميز وب» کنيم تا در پايان اين دهه، آن را جايگزين تلسکوپ فضايی هابل سازيم و نخستين ستارگان و کهکشان ها را در کيهان مشاهده کنيم؛ يا کاوشگرهايی بسازيم که مأموريت شان شناسايی جهان های قابل سکونت ديگر است؛ کشفياتی که هر چند شگفت انگيزند، اما در اينجا، يعنی روی تنها سياره قابل زندگی به نام زمين، هيچ فايده ملموسی ندارند؟

من ترجيح می دهم روی اين موضوع بحث کنم که علوم محض به هيچ گونه توجيه بيرونی نياز ندارند؛ جست وجوی دانش فقط به خاطر دانش، از شگرف ترين تلاش های خاص نوع بشر است. اما متأسفانه خارج از مرزهای جامعه محدود و بسته متخصصان و مشتاقان دانش، چنين ديدگاهی ممکن است افراطی، نخبه سالارانه و شايد غيرمسئولانه به نظر برسد و حتی می تواند در ميان کسانی که حساب شده يا به ناچار اولويت های ديگری را برگزيده اند، نيت های سويی ايجاد کند.
دليل منطقی که به طور معمول برای صرف سرمايه های ملی در طرح های علمی بزرگ و کوچک عنوان می شود، اين است که اين طرح ها توان ايجاد زندگی طولانی تر، سالم تر، ايمن تر، خوشايندتر، پر بازده تر و دلچسب تر را برای ما دارند. جدای از اين مسأله، علوم (حتی علوم محض) می توانند باعث تقويت پايه های دموکراسی و بهبود مشارکت عمومی در فرآيندهای سياسی در سرتاسر جهان شوند. به اين موضوع کمتر اشاره می شود، حال آنکه توجه بيشتر به آن ضروری است. سواد علمی به دموکراسی انرژی می بخشد و اين يکی از فوايد جنبی ولی مهم ترويج علم است. آيا اين نظر قابل دفاع است؟ من سعی می کنم از آن دفاع کنم.

من دفاعياتم را با يک مشاهده آغاز می کنم. به طور کلی، در کشورهايی که از لحاظ علمی توانمندترند، پايه های دموکراسی قوی تر است و در کشورهايی که از توان علمی ضعيفی برخوردارند و شيوه های تفکر علمی نفوذ آشکاری در آنها ندارند، دولت ها به شيوه های غيردموکراتيک تا خودکامگی محض گرايش دارند. البته، اين موضوع تنها نوعی ارتباط را نشان می دهد نه يک علت را و حتی اگر از اين مشاهده بتوان به نوعی رابطه علت و معلول رسيد، جهت اين ارتباط روشن نيست. انتظار می رود که يک جامعه دموکرات از علم پشتيبانی کند، زيرا علم به عنوان اثر جانبی، رفاه به همراه می آورد و به طور معمول، علم با دموکراسی سازگار است. بنابر اين، منطقی به نظر می رسد که يک جامعه علمی از دموکراسی حمايت کند.
فقدان حتی درک علمی ابتدايی، رابطه های مهمی که می تواند بين جوامع برقرار شود را می گسلاند و بنابراين با وخيم کردن نابرابری ها و دامن زدن به کينه توزی ها جامعه جهانی را تهديد می کند. در اين حالت پاداش های علم به طور نابرابر توزيع می شود و بر فاصله بين کشورهای توسعه يافته و کشورهای در حال توسعه می افزايد. دانايی، توانايی است و هرگاه بخش هايی از جامعه يا کل يک کشور از آن فاصله گيرد، در اغلب موارد، محروميت از حق رأی و نارضايتی، نتيجه آن است.
درست همانطور که علوم و فناوری های پيشرفته در جای جای جهان در حال رسيدن به اوج شکوفايی اند، جريان های ضد علم نيز در حال شتاب گرفتن هستند و از معجون عجيبی از قشرگری مذهبی،از خود بيگانگی فردی، گرايش های افراطی در زمينه حفظ محيط زيست و حتی عناصر دانش پسامدرن تغذيه می شوند و به پژوهش علمی تحت تأثير تعصب فرهنگی نگاه می کنند. شما ممکن است بين عدم توجه کافی به علم و گرايش فراوان به عدم تحمل عقايد ديگران، همبستگی عميقی ببينيد. البته، حتی اگر يک چنين همبستگی وجود داشته باشد، اين نوعی ارتباط است نه علت.

تفکر نقادانه و دموکراسی

علم چگونه می تواند باعث دموکراسی شود؟ من دو سازوکار پيشنهاد می کنم. نخست، با تغيير شيوه تفکر مردم و دوم، با تغيير تعامل ها ميان افراد که جامعه را می سازند. کسانی که سواد علمی بيشتری دارند، در فرآيندهای سياسی به نحو پرشورتری شرکت می کنند و حتی اين امر از خواسته های هميشگی آنان است. به علاوه آنان در اين فرآيندها مؤثرتر عمل می کنند. يک چنين تکامل اجتماعی ممکن است آهسته، غيرخطی و نامنظم و حتی گاهی با نتيجه ای معکوس همراه باشد، اما همان طور که تاريخ اتحاد جماهير شوروی سابق و ساير کشورهای کمونيستی قاره اروپا نشان می دهد، غيرقابل توقف و اجتناب ناپذير است.

کليد تغيير شيوه تفکر مردم، تفکر نقادانه است، يعنی توانايی استخراج نتايج منطقی يا برعکس تشخيص خلأهای منطقی جهت شناسايی حلقه های عقلانی گسسته در زنجيره ای از روابط علت و معلولی (برای مثال، در وعده های انتخاباتی). علم، قوه تشخيص ما را تقويت می کند؛ روش علمی تفکر ما را قادر می سازد ميزان سازگاری حقايق و نظريه ها را با يکديگر ارزيابی کنيم يا دريابيم شرايط واقعی تا چه ميزانی از نظريه های پيشنهادی حمايت می کنند. تفکر نقادانه، اساس روش علمی است. دانستن تفاوت بين حدس و گمان و استنباط و تفاوت بين فرض و برهان می تواند طرز نگرش فرد را عوض کند و يک رأی دهنده را متحول سازد. مهارت های شناختی که به تميز بين خواست، اعتقاد، امکان، احتمال و امر قطعی کمک می کنند، سلاح های قدرتمندی هستند که می توانند در همه عرصه های زندگی از جمله حيات سياسی راه گشا باشند.
کليد ايجاد تغيير در تعامل ها ميان اعضای يک جامعه، استفاده از علم به عنوان يک عامل وحدت بخش است. من مدير يک برنامه تلويزيونی با نام «تا مرز حقيقت: علم، معنا و آينده» هستم که برای عموم پخش می شود. در اين برنامه، دانشمندان راجع به موضوعات بنيادی بحث و گفت وگو می کنند. من و همه کسانی که در اين مجموعه با ما همکاری دارند، از تنوع بينندگان شگفت زده شده ايم. نامه های الکترونيکی بينندگان نشان می دهد که آنان از سطوح آموزشی، جنس، سن، نژاد، طبقه و کيش های مختلفی اند و نقطه مشترک همه آنان، علاقه شديد به موضوعاتی مانند شعور، کيهان شناسی و خلاقيت علمی است. اين شواهد تصويری از جامعه متنوعی را نشان می دهند که بسياری از افراد آن برای شيوه علمی فکر کردن ارزش قائلند. چنين جامعه ای ظرفيت پذيرش و احترام گذاشتن به ديدگاه های سياسی تکثرگرا را دارد. زيرا اعضای چنين جامعه ای درک می کنند که هيچ ديدگاهی حتی ديدگاه خودشان، نمی تواند در هر شرايطی به طور کامل صحيح باشد. چنين نگرشی، ضرورت دموکراسی است. در حقيقت، با توجه به فاصله ها و حتی شکاف هايی که در ديدگاه های سياسی جوامع امروزی (چه در يک کشور و چه بين کشورها) وجود دارد، به نظر می رسد زبان مشترک علم، تنها نيرويی است که می تواند زمينه های مشترکی فراهم کند.

کشور وسيع چين را در نظر بگيريد که تحت فشار چالش ها بين ارتقاء سطح علمی و جلوگيری از دموکراسی به سبک غربی است. حتی با در نظر گرفتن پيشرفت های چشمگيری که اين کشور پس از اصلاحات ۲۵ سال اخير داشته، آموزش هنوز هم با محدوديت هايی روبه رو است و بنابراين رهبران چين اعتقاد دارند هنوز زمان انتخابات به شيوه رقابت آزاد فرا نرسيده است. دولتمردان طراز اول چين که عمدتاً از مهندسان با تجربه هستند، نمی خواهند کشاورزان فاقد سواد علمی لازم، سياست های ملی آنان از جمله توزيع منابع را تعيين کنند. (يک مشاور طراز اول به نحو شيوايی می پرسد آيا کشاورزان بی سواد به کسی رأی می دهند که می خواهد ابرشاهراه های اطلاع رسانی را توسعه ببخشد؟) لوايحی که به طور قطع در درازمدت به نفع چين هستند، نبايد در کوتاه مدت، عمومی و مردم پسند شوند. دولتمردان چينی معتقدند که دموکراسی تنها همگام با آموزش (بويژه آموزش علمی) می تواند توسعه يابد. «احيای مجدد چين از طريق علم و آموزش»، شعار مورد علاقه رئيس جمهور پيشين چين جيانگ زمين است. وی بر حمايت از فعاليت های علمی و مخالفت با دموکراسی به شيوه غربی اصرار داشت و پيروان او، سياست هايش را پيگيری می کنند. به هر حال، بايد منتظر بمانيم و ببينيم آيا سواد علمی باعث رشد دموکراسی خواهد شد يا نه. چگونگی اين فرآيند بايد جالب باشد.

در کشورهای مسلمان که قرن ها در زمينه علم سرآمد جهان بودند، حرکت نوپايی آغاز شده است تا نشان دهند علم با اسلام سازگار است. يکی از دانشمندانی که خود را وقف جنبش « اسلام و علم» کرده است اعتقاد دارد، آموزش علوم در مدارس مذهبی (حوزه ها) برای ايجاد تغيير در آنها ضروری است.

به هر جهت، من در حمايت از نظرم که سواد علمی پيش نياز طبيعی دموکراسی سياسی است، فقط يک مشاهده داستان وار ارايه کردم. اما اين نظر قابل آزمايش نيز هست. من يک نمودار ساده از نوع نقاط پراکنده (Scatter) را در نظر دارم که در آن سطح سواد علمی يک کشور روی محور X و ميزان دموکراسی سياسی روی محور Y نمايش داده شده است.
من حدس می زنم که جمع و جور کردن داده های ۱۹۲ کشور جهان به يک نمودار «دونمايي» منجر می شود که بخشی از آن منسجم و بخش ديگر پراکنده خواهد بود. داده های کشورهايی که از جهت علمی و دموکراسی پيشتازند، در گوشه راست و بالايی نمودار (يعنی سطح علمی بالا- دموکراسی قوی) جمع می شوند. من انتظار دارم که بخش ديگر داده ها به صورت نقاط پراکنده ای در سمت چپ و ميانه نمودار (يعنی سطح علمی پايين- دموکراسی ضعيف) پخش شوند، زيرا تعداد زيادی از کشورها از لحاظ سطح علمی و دموکراسی از حالت ضعيف تا ميانه متغيرند. در اين جا، بين سطح علمی و دموکراسی به لحاظ آماری همبستگی ضعيفی مشاهده می شود. به عبارت ديگر، در کشورهای پيشرفته رابطه تنگاتنگی بين سطح علمی و دموکراسی وجود دارد اما در کشورهای ديگر نمی توان به روشنی به چنين نتيجه ای دست پيدا کرد. برای بررسی نظری که مطرح کردم، می توان آزمون بهتری انجام داد؛ تغييرات هر نقطه داده ای را طی زمان و همگام با تحولاتی که کشورها به لحاظ علمی و حکومتی پيدا کرده اند، دنبال کنيم (مطالعه طولی). البته، اين کار مشکل عدم همبستگی و روشن نبودن رابطه علت و معلول بين سطح علمی و ميزان دموکراسی را در کشورهای توسعه نيافته، حل نمی کند. اگر ما اين تغييرات را طی چند دهه دنبال کنيم،همان طور که از گوشه چپ و پايين به گوشه راست و بالای نمودار (يعنی از سطح علمی پايين- دموکراسی ضعيف به سطح علمی بالا- دموکراسی ريشه دار) می رويم، اين پرسش برايمان مطرح می شود که خط سير پيشرفت چگونه خواهد بود؟ من پيش بينی می کنم که خط سيرهای زيادی وجود خواهد داشت. برخی از آنها خطی خواهند بود؛ يعنی علم و دموکراسی همگام با يکديگر پيشرفت کرده اند. بقيه مسيرها، هندسی يا سيگموئيد (مانند حرف S) خواهند بود؛ يعنی عواملی مانند تاريخ، ناآرامی های اجتماعی، مسائل فرهنگی و نيروهای خارجی بر آنها تأثير گذاشته اند.

قدرت علم

مواردی وجود دارد که به نظر می رسد فرض ارتباط علم و دموکراسی را زير سؤال می برند. اين فرض نمی تواند دستاوردهای علمی نازی ها و شوروی سابق را توجيه کند؛ اين دستاوردها در جوامعی شکوفا شدند که از لحاظ دموکراسی ضعيف بودند. عوامل روانی مانند خلاقيت تحت فشار، به خود اميد دادن، عزت نفس و جامعه شناسی جمعی نظير هيستری جمعی و عرق ملی می توانند باعث تلاش همه جانبه برای دستيابی به کشفيات علمی شوند.
من پيشنهاد می کنم که ظهور افرادی مانند « آندره ساخاروف» که يکی از مفاخر شوروی، پدر سلاح های اتمی آنان و از حاميان دموکراسی محسوب می شود، در جامعه ديکتاتوری، اما غنی از علم نويد بخش است و در حقيقت در عصری که دسترسی به اينترنت برای انجام فعاليت های علمی مطلوب و ضروری است، اجتناب ناپذير است.
اين مسأله، معضلی است که رهبران چين با آن مواجهند، به ويژه که پيشرفت های اخير چين انگيزه های قدرتمندی به آنان بخشيده است. آنان پيش از دستيابی به چنين توسعه ای، دو راه پيش روی خود داشتند: دسترسی آزاد به اينترنت و سرعت بخشيدن به دانش بومی که همراه خود، عناصر بی ثباتی بالقوه ای را وارد جامعه می کرد؛ يا دسترسی محدود با بيشترين ثبات (دولتمردان چينی بر اين باورند که اين شيوه برای توسعه بی وقفه ضروری است). به خاطر اتخاذ همين شيوه، علم چينی در وضعيت نامساعدی قرار گرفته است، به ويژه که بازار جهانی بی رحم، سرشار از رقابت های تندی است که از دستاوردهای جديد علم نيرو می گيرند و به زمان بسيار حساس اند.

شايد کسی اين گونه استدلال کند که تحميل کردن «علم» به عنوان بالاترين استاندارد تفکر انسانی، ساير عرصه های فکری را کم اهميت جلوه می دهد و به طور مصنوعی يک شکل از «دانايي» را بر شکل های ديگر «ترجيح» می دهد. علم در واقع می تواند از ساير شکل های بينش متمايز شود، زيرا علم بيش از آن که «مجموعه ای از حقايق و تخصص» باشد، روشی برای انديشيدن است که بر رشد اجتماعی- سياسی تأثير می گذارد. پذيرش اين که در بعضی مواقع الهام بر تجزيه و تحليل پيش می گيرد ( که البته کار ساده ای نيست) بايد معيار ارزيابی های اساسی معاملات سياسی، مناقشات تاريخی، ضوابط اخلاقی، حقيقت مذاهب، معنا و مقصود هنر و موارد مشابه باشد.

درک درست شيوه تفکر علمی به ما امکان می دهد اعتبار مدارک و مستندات را ارزيابی کنيم و به عملی يا غيرعملی بودن نظرات پی ببريم. البته اين ادعا به آن معنا نيست که افراد بايد از دانش يا «حقيقت» متفاوتی اطلاع داشته باشند، بلکه اگر مردم تفاوت بين برهان و ديدگاه را درک کنند، آنگاه تحمل عقايد ديگران برايشان راحت تر می شود. بدون ترديد، برای تأثير گذاشتن علم بر تحولات سياسی، علوم انسانی نيز ضروری اند. همان طور که تفکر نقادانه می تواند به پلوراليسم کمک کند، علوم انسانی نيز آن را نيرو می بخشند. وقتی افراد يک جامعه بتوانند فرق ميان برهان، احتمال، عقيده و اميد را دريابند و عادت انجام کار و فعاليت در آنان نهادينه شود، در اندک زمانی خواهان دموکراسی می شوند و به دموکراسی روی می آورند. البته، دموکراسی پديده ای است که از فعاليت های سياسی، آزادی های مذهبی، آزادی انديشه و نوآوری های هنری و ادبی حمايت می کند.

روح علم

يک نظام سياسی کاملاً دموکراتيک، به همه شهروندانش حق انتخاب رهبران و نمايندگانشان را می دهد، مسئوليت پذيری متقابل ( پايبندی بودن به قراردادهای اجتماعی) ايجاب می کند که شهروندان با بصيرت و تعهد از حق رأی خود بهره مند شوند. دموکراسی فقط زمانی با موفقيت عمل می کند که شهروندان يک جامعه افرادی آگاه باشند و بتوانند به طور مستقل قضاوت کنند. به همان ميزان که آنان تحت تأثير عوام فريبی، گرايش های کوته فکرانه، تعصب مذهبی يا قومی و ميهن پرستی افراطی قرار می گيرند، به همان ميزان دموکراسی با موفقيت عمل نخواهد کرد.

نقد باورهای جاری در زمينه های مختلف علم با شک گرايی غير عيب جويانه طرز نگرش سالمی را برای يک جامعه دموکرات و شکيبا می آفريند. ما در برنامه «تا مرز حقيقت» تلاش می کنيم شرايطی را فراهم سازيم تا عموم مردم در بحث و گفت و گوهايی شرکت کنند که به پژوهش های جاری و آفرينش دستاوردهای علمی و جنبه های فلسفی و اجتماعی آنها مربوط می شوند. وقتی ديدگاه های مخالف (برای مثال، در مورد ماهيت هوشياری) مطرح می شوند، ما از طرف های مقابل می خواهيم داده هايی که نظر آنان را تأييد می کنند را معرفی کنند يا بپذيرند که در برخی جاها، ديدگاه های شخصی را با شواهد و دلايل پذيرفته شده می آميزند. روحيه علمی در همه افراد وجود دارد؛ اين روحيه فرهنگ ها را با هم مرتبط می سازد، عناصر گوناگون جامعه را به هم پيوند می زند و باعث برقراری ارتباط با زيبايی و تحسين آن و نيز دستاوردهای تازه علم و جهان پيچيده پيرامونمان می شود. علم، ذهن را باز می کند، بر وسعت انديشه ها می افزايد، همان گونه که تلسکوپ وب و هابل چنين می کنند. اما درباره تلسکوپ های پرهزينه؛ من معتقدم آموزش علوم پايه و کاربردی برای پرورش تفکر نقادانه ضروری است. علوم برای اين که علوم باشند نمی توانند راکد بمانند. اگر آموزش علمی، روش علمی تفکر را تقويت می کند، کشفيات علمی به آن انرژی می بخشند. بنابراين، هم آموزش علمی و هم کشفيات علمی، دموکراسی را پرورش می دهند و آن را زنده و پويا نگه می دارند. البته، به همان اندازه که دموکراسی به علم نياز دارد، علم نيز به دموکراسی نياز دارد. پژوهش علمی جدی نشان از بروز دموکراسی در عمل است و تحقيق آزاد و باز بدون حمايت جدی از دموکراسی سالم و قوی نمی تواند صورت گيرد.

برای اينکه دنيای بهتری داشته باشيم به شايسته سالاری نياز داريم و علم می تواند در اين زمينه راهگشا باشد. با افزايش روحيه علمی در جهان می توانيم به سوی همگرايی فکری پيش برويم و دنيايی سرشار از صلح و آرامش داشته باشيم. در اين ميان، کشورهای توسعه يافته می توانند با حمايت از سواد علمی و پژوهش در کشورهای در حال توسعه، به آفرينش چنين جهانی کمک کنند.


منبع : 2003  American Scientist ,October

نشاني مطلب در وبگاه جزيره دانش:
http://www.jazirehdanesh.com/find.php?item=1.440.53.fa
برگشت به اصل مطلب