جزيره دانش- کوتاه و خواندنی
به هر يک از فرزندان خويش يک ويرانه می‌دهيم

حذف تصاوير و رنگ‌ها | تاريخ ارسال: 3/3/1388 | 

گويند بهرام گور در آغاز پادشاهی به‌ خوشی و شکار و سرگرمی پرداخت و در کار مردم و اداره‌ی کشور نينديشيد و سرمايه‌های کشور را به نزديکان خويش سپرد. از اين رو، کشتزارها رو به ويرانی نهاد و آبادی‌ها از آبادکنندگان تهی شد و گرفتن ماليات از نزديکان شاه نيز ممکن نبود. در نتيجه، دريافتی خزانه‌ کاهش يافت و سپاه نيرومند رو به سستی گذاشت و کشور با شتاب رو به پرتگاه می‌رفت.

  روزی بهرام پس از شکار و به هنگام شب از کنار ويرانه‌ای می‌گذشت که ناگهان جغدی بانگ برداشت و جغد ديگر به پاسخ آن جغد بانگ زد و توجه بهرام را برانگيخت. بهرام گفت که چه خوب می‌شد اگر کسی می‌توانست دريابد که اين مرغان در اين شب آرام چه می‌گويند. موبدی گفت که ای پادشاه خداوند اين توانايی را به من بخشيده است. بهرام از وی خواست گفت‌وگوی آن دو جغد را برايش بازگويی کند. و موبد گفت‌وگوی آن دو جغد نر و ماده را اين گونه برای بهرام گزارش کرد:

  جغد نر: «ای جغد زيبا، بيا همسر من شو تا ده فرزند از ما بيايد و نسل‌مان در اين جهان بماند.»

  جغد ماده: «پيشنهاد خوبی است، اما شرطی دارد؟»

  جغد نر: «چه شرطي؟»

  جغد ماده: «اگر خواهش تو را بپذيرم تو بايد ويرانه‌ی بيست ده را که به روزگار اين شاه جوان ويران شده است به من ببخشی.»

  جغد نر: «اگر دوران اين شاه جوان دراز شود، از آبادی‌هايی که ويران خواهد شد، هزار ويرانه به تو خواهم داد! اما بگو با اين ويرانه‌ها چه خواهی کرد؟»

  جغد ماده: «هنگامی‌که با هم شويم، نسل پديد می‌آيد و فرزند بسيار شود و به هر يک از فرزندان خويش يک ده ويران می‌دهيم.»

  جغد نر: «پس بيا خوش باشيم و دعا کنيم که روزگار فرمانروايی اين شاه جوان دراز باد.»

  اين سخنان در بهرام اثر کرد و از اسب پياده شد و جلو موبد به پا ايستاد و گفت: «اين سخنان که گفتی چه بود که مرا به ‌شور انداختی و چيزهای فراموش شده را به ياد من آوردي؟»

  موبد گفت: «گزارش زندگی مردم را از زبان پرندگان گفتم.»

  بهرام گفت: «انديشه‌ی خويش را روشن‌تر بازگو.»

  موبد گفت: «ای پادشاه، تو زمين‌ها را از آبادکنندگانش که ماليات می‌دادند، گرفتی و به خويشان خود و مردم بی‌کار و ديگران دادی که به سود سريع، چشم دوختند و آينده‌نگری و آبادانی را که مايه‌ی پيشرفت کشور بود از نظر دور داشتند. به دليل نزديکی آنان به پادشاه در کار گرفتن ماليات از آن‌ها سستی شد و با ديگر ماليات‌دهندگان و آبادکنندگان ستم روا داشتند. از اين رو، آنان زمين‌ها را رها کردند و از ديار خويش رفتند و در سرزمين‌های بيگانگان فرود آمدند. در نتيجه، آبادی کم شد و زمين‌ها رو به ويرانی گذاشتند و ماليات کاهش يافت و سپاه و مردم تباه شدند و فرمانروايان سرزمين‌های بيگانه بر سرزمين ايران چشم دوختند که دانسته‌اند مايه‌هايی که با آن پايه‌های کشور استوار می‌شود، از ميان رفته است.»

  چون شاه اين سخن از موبد شنيد سه روز در همان‌جا بماند و از وزيران، دبيران و ديوانيان خواست که دفترها بياورند و زمين‌ها را از خويشان خود گرفت و به آبادگران سپرد تا آبادی آغاز شد و دارايی بسيار فراهم آمد و سپاه نيرو گرفت و مايه‌ی دشمنان بريدند و دربندها را نوسازی کردند و شاه پيوسته بر اداره‌ی کشور چشم داشت و روزگارش سامان يافت.

  برگرفته از:

  مسعودی، علی بن حسين. مروج الذهب. ترجمه‌ی ابوالقاسم پاينده. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1378

نشاني مطلب در وبگاه جزيره دانش:
http://www.jazirehdanesh.com/find.php?item=1.443.992.fa
برگشت به اصل مطلب