جزيره دانش- يادداشت‌هاي آموزشي
شاهزاده‌ي عوضي

حذف تصاوير و رنگ‌ها | تاريخ ارسال: 29/10/1385 | نويسنده: آقاي محبت الله همتي | 

  بي‌گمان بسياري از شما دست‌كم يك بخش از مجموعه‌ي تلويزيوني پزشك دهكده را كه جمعه‌ها از شبكه‌ي دوم سيما پخش مي‌شد، ديده‌ايد. در لابه‌لاي آن مجموعه‌ي پر بيننده گاهي به نكته‌هاي آموزشي اشاره مي‌شد كه بسيار آموزنده است. در ادامه به يكي از آن نكته‌ها اشراه مي‌شود. در يكي از بخش‌هاي اين مجموعه:

  ژانت معلم تازه‌‌وارد مدرسه‌ي دهكده به عنوان يكي از روش‌هاي كارآمد تربيتي به تنبيه دانش‌آموزان مي‌پردازد و روزي نبود كه دانش‌آموزي را به سختي تنبيه نكند. دكتر كويين، پزشك دهكده، پس از اين كه برخي دانش‌آموزان براي نرفتن به مدرسه بهانه مي‌تراشيدند، به ماجرا وارد شد و مخالفت خود را با روش‌هاي تربيتي ژانت نشان داد. كار به شوراي دهكده كشيده شد، اما از آن‌جا كه بسياري از پدر و مادرها روش تربيتي ژانت را مي‌پذيرفتند، ژانت براي ادامه‌ي كار خود در مدرسه راي آورد.

  دكتر كويين دست به دامان كشيش دهكده شد تا به شيوه‌اي مردم و معلم را از نادرستي آن شيوه‌ي تربتي آگاه سازد. يكي از روزهاي يك‌شنبه كه مردم در كليسا گردهم آمده بودند، كشيشي با يك داستان سخن خود را آغاز كرد. او چنين گفت:

  " امروز به جاي سخنراني مي‌خواهم داستاني را براي شما بگويم كه مادربزرگم برايم گفته است. در يك شهر نه چندان پيشرفته كه مردمانش اندوهگين بودند يا بي‌تفاوت، پادشاه مردم را گردآورد و به آن‌ها گفت كه پنهاني يكي از بچه‌هاي آن‌ها را با بچه‌ي خودش عوض كرده است.

  پس از آن‌كه پادشاه از آن‌جا رفت، مردم ترسيدند و نگران شدند كه وقتي پادشاه بازگردد، اگر بچه‌ي پادشاه از ما راضي نباشد، به پدرش خواهد گفت و او ما را تنبيه خواهد كرد. از اين رو، همه‌ي شهروندان با همه‌ي بچه‌ها مانند شاه‌زاده‌ها رفتار كردند.

  چند سال پس از آن ماجرا، پادشاه به شهر بازگشت و زماني بود كه همه‌ي بچه‌ها بزرگ شده بودند و خودشان بچه داشتند. شهر هم بسيار دگرگون شده بود و مدرسه‌ها، كتابخانه‌ها، بيمارستان‌ها و جاهاي عبادت با شكوهي در آن ساخته شده بود. همه‌ي خانواده‌ها سخت كار مي‌كردند و خوشبخت بودند.

  اما نسل جديد از داستان پادشاه آگاه نبود و نمي‌دانست كه يك شاهزاده يا شاهزاده خانم در ميانشان هست. با اين همه، آن‌ها بسيار خوشحال و خوشبخت بودند، چرا كه مزه‌ي عشق و محبت را چشيده بودند و در مدرسه آموزش ديده بودند. از آن‌ها پشتيباني شده بود و به آن‌ها مانند يك شاهزاده رفتار شده بود.

  پيرزني در بستر مرگ به پادشاه گفت: نمي‌دانم دختر من، كه الان بزرگ شده، همان شاهزاده‌ي پنهاني شماست يا نه؟ پادشاه جواب داد: همه‌ي آن‌ها شاهزاده هستند.  

نشاني مطلب در وبگاه جزيره دانش:
http://www.jazirehdanesh.com/find-20.454.714.fa.html
برگشت به اصل مطلب