جزيره دانش- يادداشت‌هاي آموزشي
تو بايد جاي من باشي

حذف تصاوير و رنگ‌ها | تاريخ ارسال: 1/3/1387 | نويسنده: دكتر علي رووف | 

  غزاله دختر با استعداد كلاسم را همراه با چند شاگرد ديگر به اتاق خانم مدير فرستادم كه كارهاي هنري شان را ببيند و اگر خوشش آمد، تشويقشان كند. دقيقه‌ها گذشت. بچه‌ها برنگشتند. دلم شور افتاد. با خودم گفتم شايد خانم مدير كارهاي بچه‌ها را پسنديده و آن‌ها را به گفت و شنود گرفته است.

  خودم را با دانش‌آموزان ديگر مشغول كردم. سعي كردم غزاله و بچه‌هاي همراهش را از ياد ببرم. درسم داشت تمام مي‌شد. دوباره به فكر غزاله و همراهانش افتادم. شور دلم بيش‌تر شد. مي‌خواستم كسي را بفرستم و از علت نيامدنشان با خبر شوم.

  ناگهان در كلاس باز شد. بچه‌ها خوشحال و شادمان بودند. از ملاقاتي كه با خانم مدير داشتند خشنود به نظر مي‌رسيدند. با آب و تاب برايم تعريف كردند. غزاله نمي‌خنديد. به چيزي فكر مي‌كرد. چيزي كه هيچ يك از همراهانش به آن فكر نمي‌كردند.

  زنگ پايان كلاس به صدا آمد. بچه‌ها با سر و صداي هميشگي و با خنده‌ها و شادي‌هاي بچگانه‌شان كلاس را ترك كردند. غزاله روي نيمكتش نشسته بود. هنوز با خودش كلنجار مي‌رفت. حتي حضور من را هم نديد. با صداي بلند پرسيدم: غزاله چرا دير آمديد؟

  ناگهان به خود آمد. حيرت زده گفت: خانم! تلفن! تمام مدت، خانم مدير با تلفن حرف مي‌زدند. ما هم همين طور ايستاده بوديم.

  از روي نيمكتش بلند شد. آمد كنار من. حيرت و تعجب تمام چهره و نگاهش را پر كرده بود. دلهره‌اش گرفته بود. آهسته در گوشم گفت: خانم! امروز خانم مدير يك حرفي به من زدند، يعني واقعا ...! و سكوت كرد.

  - چي گفتتند؟ دلت نمي‌خواهد به من بگويي؟

  - خانم يعني واقعا مي‌تونم؟!

  - چه چيزي را مي‌توني؟

  - خانم مدير اسمم را پرسيد. بعد گفت: غزاله تو وقتي بزرگ شدي، يك خانم مدير خوب مي‌شوي. يادت باشد، يك خانم مدير خوب.  

  خنديدم و پرسيدم. چطور شد كه اين حرف را به تو زد؟ شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: نمي‌دانم خانم جان. نمي‌دانم.

  گفتم: اين كه حرف بدي نيست. چرا ناراحتي؟

  با شك و ترديد گفت: خانم جان! يعني مي‌تونم؟!

  گفتم: حتما مي‌توني. خانم مدير درست فهميده است.

  توي چشمانم نگاه كرد. مثل اين كه با تاييد من خيالش راحت شد. لبخند رضايت‌بخشي زد و با سرعت از كلاس بيرون رفت.

  به خانم مدير گفتم: غزاله از ملاقات با شما خيلي خوشحال بود.

  خانم مدير كف دست‌هايش را به هم ماليد و گفت: يك مدير! يك مدير واقعي است. به شما تبريك مي‌گويم.

  گفتم: حتما تشخيص شما درست است.

  گفت: نبودي ببيني. يك مادر پرحرف پشت تلفن بود. خيلي مشغولم كرد. همان‌طور كه با او صحبت مي‌كردم، به غزاله هم نگاه مي‌كردم. همراهان خودش را سرگرم كرده بود. سفارش مي‌كرد بلندبلند حرف نزنند. آرام باشند تا تلفن من تمام شود.

  صحبت من طولاني شد. بچه‌ها خسته شدند. به هر يك از آن‌ها چيزي مي‌گفت. نگذاشت كسل شوند. به همه‌ي بچه‌هاي همراهش توجه مي‌كرد. خيلي خوشم آمد. بچه‌ها خوشحال بودند كه همراه او هستند.

  وقتي گوشي را گذاشتم، شروع كرد به حرف زدند. خيلي با ادب و قشنگ حرف مي‌زد. با چند جمله‌ي كامل، تمام منظورش را به من فهماند. آخر سر گفت: ببخشيد كه بي‌موقع مزاحم وقتتان شديم.

  با اين كه از پرحرفي‌ها تلفني جانم به لب رسيده بود، احساس كردم سرخوش و سرحالم. با او گفتم: تو بايد جاي من باشي، غزاله!

  برگرفته از:

رووف، علي. آنچه ياد مي‌دهيم آنچه ياد مي‌گيرند. انتشارات مدرسه، چاپ اول 1384

نشاني مطلب در وبگاه جزيره دانش:
http://www.jazirehdanesh.com/find-20.454.933.fa.html
برگشت به اصل مطلب