غزاله دختر با استعداد کلاسم را همراه با چند شاگرد ديگر به اتاق خانم مدير فرستادم که کارهای هنری شان را ببيند و اگر خوشش آمد، تشويقشان کند. دقيقهها گذشت. بچهها برنگشتند. دلم شور افتاد. با خودم گفتم شايد خانم مدير کارهای بچهها را پسنديده و آنها را به گفت و شنود گرفته است. خودم را با دانشآموزان ديگر مشغول کردم. سعی کردم غزاله و بچههای همراهش را از ياد ببرم. درسم داشت تمام میشد. دوباره به فکر غزاله و همراهانش افتادم. شور دلم بيشتر شد. میخواستم کسی را بفرستم و از علت نيامدنشان با خبر شوم. ناگهان در کلاس باز شد. بچهها خوشحال و شادمان بودند. از ملاقاتی که با خانم مدير داشتند خشنود به نظر میرسيدند. با آب و تاب برايم تعريف کردند. غزاله نمیخنديد. به چيزی فکر میکرد. چيزی که هيچ يک از همراهانش به آن فکر نمیکردند. زنگ پايان کلاس به صدا آمد. بچهها با سر و صدای هميشگی و با خندهها و شادیهای بچگانهشان کلاس را ترک کردند. غزاله روی نيمکتش نشسته بود. هنوز با خودش کلنجار میرفت. حتی حضور من را هم نديد. با صدای بلند پرسيدم: غزاله چرا دير آمديد؟ ناگهان به خود آمد. حيرت زده گفت: خانم! تلفن! تمام مدت، خانم مدير با تلفن حرف میزدند. ما هم همين طور ايستاده بوديم. از روی نيمکتش بلند شد. آمد کنار من. حيرت و تعجب تمام چهره و نگاهش را پر کرده بود. دلهرهاش گرفته بود. آهسته در گوشم گفت: خانم! امروز خانم مدير يک حرفی به من زدند، يعنی واقعا ...! و سکوت کرد. - چی گفتتند؟ دلت نمیخواهد به من بگويي؟ - خانم يعنی واقعا میتونم؟! - چه چيزی را میتوني؟ - خانم مدير اسمم را پرسيد. بعد گفت: غزاله تو وقتی بزرگ شدی، يک خانم مدير خوب میشوی. يادت باشد، يک خانم مدير خوب. خنديدم و پرسيدم. چطور شد که اين حرف را به تو زد؟ شانههايش را بالا انداخت و گفت: نمیدانم خانم جان. نمیدانم. گفتم: اين که حرف بدی نيست. چرا ناراحتي؟ با شک و ترديد گفت: خانم جان! يعنی میتونم؟! گفتم: حتما میتونی. خانم مدير درست فهميده است. توی چشمانم نگاه کرد. مثل اين که با تاييد من خيالش راحت شد. لبخند رضايتبخشی زد و با سرعت از کلاس بيرون رفت. به خانم مدير گفتم: غزاله از ملاقات با شما خيلی خوشحال بود. خانم مدير کف دستهايش را به هم ماليد و گفت: يک مدير! يک مدير واقعی است. به شما تبريک میگويم. گفتم: حتما تشخيص شما درست است. گفت: نبودی ببينی. يک مادر پرحرف پشت تلفن بود. خيلی مشغولم کرد. همانطور که با او صحبت میکردم، به غزاله هم نگاه میکردم. همراهان خودش را سرگرم کرده بود. سفارش میکرد بلندبلند حرف نزنند. آرام باشند تا تلفن من تمام شود. صحبت من طولانی شد. بچهها خسته شدند. به هر يک از آنها چيزی میگفت. نگذاشت کسل شوند. به همهی بچههای همراهش توجه میکرد. خيلی خوشم آمد. بچهها خوشحال بودند که همراه او هستند. وقتی گوشی را گذاشتم، شروع کرد به حرف زدند. خيلی با ادب و قشنگ حرف میزد. با چند جملهی کامل، تمام منظورش را به من فهماند. آخر سر گفت: ببخشيد که بیموقع مزاحم وقتتان شديم. با اين که از پرحرفیها تلفنی جانم به لب رسيده بود، احساس کردم سرخوش و سرحالم. با او گفتم: تو بايد جای من باشی، غزاله! برگرفته از: رووف، علی. آنچه ياد میدهيم آنچه ياد میگيرند. انتشارات مدرسه، چاپ اول 1384 |