گرچه «ايران» مشهورترين نام در زبان فارسی است، با اين حال بيش از هر کلمهی ديگر در معنی و ماهيت آن ابهام وجود دارد. در ظاهر موضوع اشکالی نيست و از هر کسی معنيش را بپرسيد خواهد گفت: سرزمينی که ما در آن زندگی میکنيم؛ يک واحد جغرافيايی که ميان خليج فارس و دريای خزر گسترده است. اما هيچ کشوری به خاک ختم نمیشود. اگر چنين بود از آنجا که خاکی با خاک ديگر تفاوت چندانی ندارد، فرق نمیکرد که يک قوم در اين سرزمين يا آن سرزمين زندگی کند. جدا از خاک و جغرافيا ابعاد چندگانهی ديگری در کارند که مفهومی بسيار عميق، پيچيده، خاطرهانگيز و غمآلود به نام ايران میبخشند و مجموع اينهايند که وابستگی به اين سرزمين را ايجاد کردهاند. هرچه اين ابعاد کهنتر و انبوهتر باشند اين وابستگی ريشهی ژرفتری میيابد. در اينجا حرف بر سر آنچه وطنپرستی، عصبيت وطنی يا مانند آن خوانده شده است، نيست. حرف بر سر وابستگی است. چيزی که از ما جدايیناپذير است و چه بخواهيم و چه نخواهيم نمیتوانيم آن را از خود دور کنيم. اما وابستگی خود مربوط میشود به انس تاريخی و شناخت. هرچه شناخت از کشوری، از حال و گذشتهای بيشتر باشد، اين وابستگی محکمتر میشود. باز مربوط به آن نيز هست که خود را چه اندازه به اين شناخت بدهيم. بعضی حتی میتوانند متخصص تاريخ و فرهنگ شناخته شوند ولی آن را به دل نگيرند، خود را با اين شناخت آشنا نکنند، پس يک جريان پذيرندگی نيز در ميان هست. عناصر ربطدهندهی ملت که عبارت است از خاطرات مشترک و منافع مشترک و آرزوهای مشترک، چنانکه میبينيم گذشته و حال و آينده را در بر میگيرد. اين نسبت سهگانه ممکن است برحسب کشورهای مختلف تغيير بکند. برای مثال، ايالات متحدهی آمريکا که کشور نوبنيادی است، تنها از طريق علايق و منافع مشترک يعنی حال و آينده، که شيوهی زندگی آمريکايی ناميده میشود، پيوند میخورد. اردن که نام کشوری نوظهور است تنها بعضی مشترکات قومی و فرهنگی و نگرانیها و مسائل همگانی، مردمش را به هم متصل نگاه میدارد. نيز کشورهايی هستند که از گذشتهی تاريخی خود جدا ماندهاند، مانند عراق و سوريه و مصر و مردم آنها پيوندی با فرهنگ کهن و ماجراهای دور و درازی که در خاک آنها روی داده است، ندارند. در سراسر جهان تنها چند کشور مانند چين و هند و ايران، با گذشتهی ديرينهی خود قطع ارتباط نکردهاند و از اين رو سه عامل گذشته و حال و آينده در کنار هم سرنوشت آنها را شکل میدهند و در اين ميان گذشته، اکنون و آينده را تحت سيطرهی خود دارد. تاريخ دراز و پرحادثه، چنان در رگ و پی آنها ريشه دوانده که سهل شمرده يا ناديده گرفتن آن میتواند تکانهای شديد ايجاد کند. ديرينگی و ديرپايی جغرافيا و تاريخ دو عامل اصلی بودهاند که در سير جامعهی ايرانی تاثير گذارندهاند. ما بر سر چهارراه جريانها و برخوردها بودهايم و ناگزير گشتهايم که يک قوم دفاعگر، چارهگر و سازشگر بشويم. پرخاشگری ايران هم در دورههايی از تاريخش، با چند استثنا، حالت پيشگيرانه و دفاعی داشته است. اين موقع خاص جغرافيايی بر سر راه شرق و غرب، خواه ناخواه حادثهآفرين میشده و ايران را به منزلهی حايل و ديواری میکرده است که دو بخش عمدهی جهان در آن به هم میرسيدند. ايران در ميان اين فشارهای مداوم برای آنکه بتواند بر سر پا بماند، محتاج چارهجويی هميشگی بوده است. هم زور بازو و هم انديشه میبايست به کار افتد و نيز شکيبايی، سختجانی و ظرفيت رنج کشيدن و حتی گاهی شگردها و تعبيههای ظاهر و پنهان. اين تاريخ دراز که همراه با افتادنها و برخاستنها بوده است تناوب نيرومندی و ضعف سروری و زيردستی، شکفتگی و انحطاط، تعرض و دفاع را با خود میآورده و مجموع آن مفهوم خاصی به ايران بخشيده و معجون خاصی از ايرانی ساخته است که به هيچ ملت ديگری شبيه نيست. ما در خاور دور يا شبه قارهی هند يا کشورهای عربزبان يا اروپا و آمريکای لاتين ملتهايی میبينيم که کم و بيش به هم شبيه میشوند، ولی خوب که نگاه میکنيد میبينيد که ايرانی تنهاست، فقط افغانستان و بخشی از آسيای ميانه که زمانی با او بودهاند، شباهتهايی با او میيابند. اينکه ايران به دو دورهی پيش از اسلام و پس از اسلام تقسيم شده است، تقسيمبندی درستی است، ولی کسی نمیتواند پلی که ميان آن دو است را ناديده بگيرد. پس از آنکه عربها ايران را اشغال کردند، ايرانيان دين جديد را پذيرفتند، بیآنکه با گذشتهی خود قطع رابطه کنند. اما اين يکطرفه نبود. گذشته نيز از آنها دست برنداشت. آنچه طی قرنها در قوم ايرانی ريشه دوانده بود، ميدان را به اين آسانیها خالی نمیکرد. يکبار ديگر اين تجربه به هنگام هجوم مقدونیها نمايانده شده بود. گذشته از اين اگر ايرانیها هم میخواستند از گذشتهی خود دست بدارند، فاتحان جديد يعنی عربها آنها را به حال خود وانمیگذاشتند، زيرا آنان برای محکم کردن جای پای خود به اين گذشته نياز داشتند. آنگاه که در زمان بنیمروان اسلام به يک امپراتوری بزرگ تبديل شد، عرب برای ادارهی آن نياز به تجربهای داشت که فاقد آن بود. از اين رو عباسيان که زيرکتر و خوپذيرتر و درازعمرتر از امويان بودند بر دانش و تجربهی ايرانی تکيه کردند و دستگاه عباسی در راه بدل شدن به يک ساسانی جديد گام برداشت. بدين گونه عربان دانسته يا نادانسته ايرانيان را در مرتبط ماندن با گذشتهشان کمک نمودند. البته در اين ميان از قانون واکنش نيز نبايد غافل بود. انحراف اسلام از مسير موعود خود در زمان بنیاميه و بنیعباس، تفرعنهای نابجا و تندرویها، ايرانيان را بر آن داشت تا برای قابل تحملکردن حال، از گذشته کمک بگيرند و اين بود که مقاومتها، نهضتها، شعوبيه، زبان فارسی دری و سرانجام شاهنامه سر برآوردند. اگر آتش آتشکدهها خاموش شده بود، حافظ زبان حال همهی مردم ايران قرار گرفت و گفت: «که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست». بزرگان نيکانديش نخستين معنايی که ايران برای من دارد اين کهولت اوست. پير روشن ضمير که نيمهی مزدايی او هم با همهی آنکه ما پروردهی فرهنگ ايران اسلامی هستيم، خالی از روحانيت نيست و به همين سبب آن همه با عرفان ما آميخته شده است. چراگاه و کشتزار و گاو و دام و ستارهی ناهيد و تشتر و مهتاب و آب و آبادانی. اين است دنيای سادهی زرتشت با تعليم اخلاقی «گفتار نيک، کردار نيک، انديشهی نيک». دنيای دانايان و زحمتکشان و بیآزاران که پير مغان بزرگترين پيشوای حافظ از ميان آن برخاسته است. اگر ساسانيان اين دين سادهی باصفا را در خدمت سيادت خود و حفظ قدرت خود نمیگذاشتند به اين آسانی ميدان خالی نمیکرد. خوشبختانه فرهنگ ايران اسلامی همهی جنبههای زنده و دلپذير و انسانی اين دوران را دستچين کرده و در خود گنجانده است. گمان میکنم هنوز هم ايرانی (دست کم در عمق ضميرش) از ياد نبرده است که در طی هزاران سال قوم فرمانروا بوده است. اين حالت را در نگاههای مغرور و گردنهای کشيدهی ايلیها و مرزنشينان و جوامع دست نخوردهای که به عوارض شهريگری آلوده نشدهاند، آسانتر میتوان ديد. من خود دستاوردهای تمدنی را که در سايهی اين قدرت به دست آمده است، تحسين میکنم، بیآنکه ظلم و هوسبازی و تجری بعضی از شاهان بد را ناديده بگيرم. در بحبوحهی جشنهای شاهنشاهی نوشتم که «من به داريوش و کوروش نمینازم ولی به زبان فارسی و فرهنگ ايران مینازم.» اين بيان واکنشی بود در برابر سبکسریهای جشنهای شاهنشاهی که در آن زمان جريان داشت وگرنه کمتر فرمانروايی در تاريخ به اندازهی کوروش مورد تحسين قرار گرفته است و داريوش نيز کسی است که ديگر هيچگاه ايران به قدرت و شوکت و رفاهی که در زمان او بود بازنگشت. البته خونريزیهايی هم بوده است ولی اگر انصاف بدهيم نمیتوانيم انکار کنيم که حکومت کردن حتی از جانب بهترين افراد هيچگاه نتوانسته است با مقداری آلوده بودن دست همراه نباشد. سرزمين برگزيده گذشتگان ما در گذشتههای دور اين اعتقاد را داشتند که کشور آنها سرآمد کشورهای جهان است. البته هر مملکت بزرگی نظير همين عقيده را در حق خود داشته است، چنانکه چينيان سرزمين خود را «کشور ميانه» میخواندند، يعنی مرکز زمين و رميان میگفتند که «همهی راهها به روم ختم میشود». از همان دوران باستانی نزاعی که ميان پسران فريدون با برادرشان ايرج درمیگيرد، برای آن است که سهم ايرج از ملک ايران داده شده است، در حالی که دو برادر ديگر روم (آسيای صغير) و ترکستان (ترکستان چين) را دارند که سرزمين پستترند. نبردهای طولانی در شاهنامه ميان پسرعموها در ايران و توران، از همين بهانه آب میخورد. در دورهی ساسانيان همين نظر دربارهی ايرانشهر وجود داشته است که کشور آزادگان خوانده میشد، در برابر مردمان ديگری که غيرايرانی بودند و ناآزاد به شمار میآمدند. در نامهی تنسر ايران کشور برگزيده است و آن را ناف زمين میدانند که همهی نعمتهای جهان در آن تمام است و مردمش از ديگران برترند. اينکه ايران در سراسر تاريخ خود مورد حسرت و هجوم اقوام ديگر بوده است و همواره میبايست از آن حراست شود، قرينهی ديگری است بر آراستگی او در چشم همسايگانش. دستکم بايد گفت جامعيتی که دارد در کمتر کشوری ديده میشود. متاسفانه آبادانی ايران هرگر فراخور قابليت او نبوده و شايد از جهتی به علت همين آراستگی در بيشتر زمانها دستخوش سوء حکومت بوده است، به مصداق اين مثل فارسی که میگويد: «خربزهی شيرين نصيب کفتار میشود.» ايران بزرگ گذشته را نمیگويم، حتی همين امروز آن را در نظر آوريم: وجود دو دريا در شمال و جنوب، تنوع اقليم که گاهی تفاوت درجهی هوا تا پنجاه درجه میرسد، تناوب خشکی و سرسبزی، کوهسار و دشت و جنگل و کوير، آفتاب ناب و آسمان فيروزهای، تموج رنگها در خاک و سنگ، افق گسترده و همهی اينها با حالتهای گوناگون در ساعتهای مختلف و فصلهای مختلف بدان گونه که اين غنای سرشار طبيعی را در زبان شکسپير میتوان «جلوههای گوناگون بیانتها»ی وجود او خواند. میشناسيد کشور ديگری با اينهمه گوناگوني؟ شايد يک يا دو: چين و آمريکا. اين زيبايی برون با ثروت هنگفت زيرزمينی همراه گرديده بدانگونه که کمتر ديده شده است که اين دو در يک سرزمين جمع گردند. همين نفت را بگيريم که يکی از شومترين ثروتها شناخته شده است. تا به امروز اصل بر آن بوده که نفت در منطقههای بد آبوهوا به دست آيد، ولی ايران در اين ميان استثنايی است. علیالاصول کشورهای با طبيعت زيبا منابع تمکنی چندانی نداشتهاند که گفتهاند: «آزادگان تهیدستند». ولی ايران چه کم دارد؟ اگر در جايی بتوان گل و سبزه و بهترين روييدنیها و ميوهها را با قير و نفت و زغال و مس و اورانيوم و فيروزه در کنار هم نشانيد، آن ايران است. کوشش پيوسته اين را بايد حسن اتفاقی دانست که به علت کمبود آب و ناباروری بخشی از کشور، نعمت در ايران در گرو کوشش و چارهجويی مداوم بوده است. از اين رو حيات جامعهی ايرانی و تمدن ايران از تناوب و ترکيب نعمت و عسرت شکل گرفته است. ايرانی اجازه نداشته است که کاهل زندگی کند و اگر در دورانی بنا به مقتضياتی رو به کاهلی برده، تکان يا فاجعهای او را از نو برانگيخته است. برقراری تعادل در ميان دريافتهای مادی و معنوی يک قوم، ضامن حفظ سجايای انسانی و تحرک فرهنگی اوست و ايرن به شرط آنکه درست اداره شود، آمادگی اين زمينه را در خود دارد. ايرانيان باستان به اصل کوشش و پرهيزگاری اعتقاد بسيار داشتند و آن را شرط اول سروری میدانستند. هردودت حکايتی نقل میکند که پرمعناست. مینويسد: «پس از آنکه کوروش امپراتوری ايران را ايجاد کرد، عدهای از ايرانيان به تلقين يک يونانی نزد او رفتند و گفتند: اکنون که ما بر سرزمينهای وسيعی تسلط يافتهايم، خوب است که اين ديار کمحاصل را رها کنيم و در يکی از سرزمينهای آبادتری که اکنون در اختيار داريم، ماوا گزينيم. کوروش پاسخ داد: اگر مايليد چنين کنيد، آزاديد، اما به شما هشدار میدهم که در آن صورت ديگر قوم فرمانروا نخواهيد بود و ديگران بر شما حکومت خواهند کرد، زيرا اين استعداد به يک سرزمين داده نشده است که هم ميوههای خوب به بار آورد و هم سربازان خوب.» آنان با شنيدن اين حرف از درخواست خود دست برمیدارند و اذعان میکنند که او از آنها عاقلتر است. هرودوت نيز که کتاب خود را با اين حکايت پايان میدهد، راز توفيق ايرانيان را در آن میداند که نصيحت کوروش را به کار بردند. گورستان تاريخ مجموع ويژگیهايی که گفته شد، ايران را سرزمينی تمامعيار کرده است و مهم آنکه سراسر کوه و دشت و چشمهها و تنگههای آن آغشتهاند با خاطرهی خوش و ناخوش. به هر نقطهای پا بگذاريد، تاريخ دامن شما را میگيرد. از سيستان داستانی و افسانهی رستم و داستان يعقوب تا دشت خاوران، که لشکر سلم و تور در آن گم شد، و آب رکناباد و استخر و تخت جمشيد و غار شاپور و آتشکدهی فارس و درياچهی ساوه که خشکيد، و ری و رافضیهايش و راه ابريشم و نيشابور بلاکشيده با شادياخ و بوشنگان و ابوسعيدش و طوس و مذکرش که نگذاشت جنازهی فردوسی در گورستان مسلمانان به خاک سپرده شود، و خراسان گردنفراز و کاشمر که سرو جاودانی در آن نشانده شد، و آذربايجان و آذرگشنسب و بيستون و جوی شير فرهاد، و طبرستان و ديلمان با بويهایهای گيسو دراز ... اين سياهه تمامنشدنی خواهد بود. هر سنگ، هر کنگره، هر خرابه، هر تودهی خاک، وجب به وجب، کومههای خوزستان که هنوز همانند همان کلبههای دورهی هخامنشی هستند، با اين تفاوت که آنتن تلويزيون از آنها سر برآورده و خرمشهر شهيد و شوش کهنسال که زمانی مرکز جهان بود و ترستان و دفينههای مفرغيش با درخت زندگی از مفرغ که بزهای حريص از آن میخورند ... . اگر روزها بنشينيم و بشماريم باز به جايی نمیرسيم. بدينگونه ايران يک گورستان پهناور تاريخ است. چه تعداد انسان در طی اين چند هزار سال بر اين خاک زندگی کرده و رفتهاند، خدا میداند. هماکنون رد پايشان هست. عشق ورزيدند و اميدوار بودند و رنج کشيدند و تلاش کردند و گذشتند و ما چون سفر میکنيم از جنوب به شمال و از شرق به غرب همه به گمکردههای خود برمیخوريم، کسانی که در آثار، آنها را میبينيم و در عالم بيرون ديگر اثری از آنها نيست. دلبستگی به خاک از اينجاست که قدم به قدم با آشنا روبهروييم، مردگانی که به ما از زندگان نزديکترند. شهر آشنا، اين شهر رفتگان است. در هر نقطه که خاک را بکاويم مردهريگی از زندگیهای فسرده به دست میآوريم: خنجرها، زوبينها، کمربندها، گردنبندها، دستوارهها و کوزههای خيامی. کجايند آن گردنها که اين طوقها را به خود میآويختند و کجايند آن دستها که اين خنجرها را میگرفتند؟ صدا نيز: صدای سم اسبها که از پلکان تخت جمشيد بالا میرفتند، صدای چکاچک سپاهيان خشايارشا که میرفتند تا آتنيان مغرور را مجازات کنند و اين بزرگترين سپاهی بود که تا آن روزگار زمين بر روی خود میديد. باز پژواک قهقهی مستانهی اسکندر که مشعل روشن را زير الوارهای شمشاد و سدر کاخ شاهان میگرفت تا آن را به آتش بکشد و بعد غريو کوس از سرای اتابک و کوچههای تنگ شيراز که حافظ لاحول گويان از آنها میگذشت، صدای گرنب گرنب سواران ... همهجا و فارس و خراسان بيشتر از هرجا، به هيچ نقطهی دورافتاده، هيچ دهکده، حتی آبسکون و تنب کوچک نمیتوانيم برويم که اين ولولهی تاريخ در گوشمان نپيچد ... آسمان ايران پر از آواست. فرهنگسازان گمنام همهی اين انبوه عظيم يادگارها دسترنج مردمی است که به تعداد دهها ميليون اين سرزمين را آباد کردهاند و آن را دوست داشتند و در راهش جنگيدند. چه پيکرهای جوانی که باهوده يا بیهوده بر اين خاک افتاده است. چه دستهايی پينهبسته، چشمهای خوابنکرده، چشمهای بهراه که آنکه میبايست بيايد هرگر نيامد، دهقانی که گفت: «بکاشتيم و بخوردند و کاشتيم و خوردند» و دهقانی که گفت :«ای نور چشم من به جز از کشته ندروي» و سربازی که رفت و ديگر برنگشت. گمان میکنم زياد نيست در جهان پارهخاکی که به اندازهی ايران ماجرا به چشم ديده باشد: جنگ، شهربندان، قحطی، خشکسالی، هوسبازی شاهان و اميران، سالوس موبدان و زاهدنمايان، جشن و ماتم، عشق، ايثار، روزهای خوش و روزهای ناخوش، از بوی گل سرخ تا بوی خون ... چه بگوييم؟ آزموده است آنچه را که کورهی هستی، چرخشت زمان، در طی دورانی دراز از دستش برآمده و آن را بر سر يک قوم سرسخت با صبر ايوب، بتوان آزمود. موضوع اصلی بار فرهنگی است. اگر اين خيل گمنامان آمده بودند و رفته بودند و اثری از آنان برجای نمانده بود، ما اکنون بر زمين بکر زندگی میکرديم. ولی هر ذره از وجود آنان اثری برجای نهاده، نه به طور مستقيم، بلکه از طريق کسانی که نماينده يا سخنگوی آنان به شمار میآيند و آن کسان عبارتند از آن بنای ناشناخته که مسجد کبود تبريز و رصدخانهی مراغه را ساخت. آن کارگری که خشتش را زد و خاکش را بيخت و انگشتی که خطها را نوشت و مذهّب کرد، نقشها، مقرنسها از کاخ شوش تا مدرسهی چهارباغ. آنگاه کتابها و ديوانها، آنهمه شعر و نثر، تفسير، حکايت، بحث، مکاشفه، استدلال که مجموع آنها حاکی از جستوجويی مداوم برای شناخت زندگی، گسترش دامنهی زندگی و راه رهايی است. اين کنجکاوی و تلاش خستگیناپذير که گاهی در راههای عقيم و ياوه به کار میافتاده، در هر حال حاکی از تحرک ملتی نگران است که در سرزمينی ناامن و دنيايی ناپايدار میخواهد قراری بجويد. زبده و خلاصهای از مجموع اين کوششها و پويشها در دست است، چه در هنر و چه در کلام که میتواند جزو قلهی شاهکارهای بشری ساخته شود. بيشترين مقدار معنايی که ايران برای من دارد، از اين بار فرهنگی ناشی میشود، از فلان خرابه، فلان بنا، فلان نقش قالی يا قلمکار، اشيای باستانی و البته کتابها. محصول فکری و هنری ايران بعد از اسلام متناسب با عظمت سياسی دوران باستانيش بوده است. هر دو، هم سروری سياسی و هم دستاورد فرهنگی، حاکی از قابليت و تحرک قومی است که در طی سه هزار سال از پای نايستاده و تجربهها و مصيبتهای تاريخی او بیثمر نمانده، و عصارهی آنها به صورت آثاری پايدار فرو چکانيده شدهاست. شاهکارهای ادبی بنا به عللی که در اينجا مجال طرحش نيست، بلندترين و ابتکاریترين انديشههای ايرانی در شعر بيان شده است. در کنار چهار کتاب بزرگ فارسی (شاهنامه، مثنوی، سعدی و حافظ) میتوان سه کتاب ديگر يعنی سنايی و نظامی و ناصرخسرو را نشانيد. اين هفت مجموعه، ستونهای فکری و احساسی و ادراکی ايرانيان هستند. علاوه بر اينها، ديوانهای ديگر و کتابهای نثر هم هستند، با ارزش بسيار. با توجه به آنکه قسمت عمدهی شاهکارهای ادبی مغربزمين در چهارصد سال اخير، يعنی دويست سال پس از زمان حافظ (آخرين شاعر بزرگ ايرانی) به وجود آمدهاند، اگر آنها را استثنا نکنيم و بر حسب زمان، آثار بزرگ شعری خود را در کنار شاهکارهای شعری جهان مربوط به عصر رنسانس بگذاريم، میتوانيم به اين نتيجه برسيم که زبان ديگری نيست که به اندازهی فارسی از لحاظ شعر شاهکار غنی باشد و اگر گويندگان ما شهرت و عموميتی را که کسانی چون شکسپير و دانته و گوته در جهان به دست آوردهاند، نيافتهاند برای آن است که دنيای آنها با دنيای غرب متفاوت بوده است. با توجه به اين واقعيت، من با هيچ بيانی قادر به گفتن نخواهم بود که تا چه اندازه از اينکه در ايران به دنيا آمدهام و زبانم فارسی است شکرگزارم. منظورم آن نبود که همهی تکيهها را روی شعر بگذارم، شعر بخشی از فرهنگ هر کشور است و رديفکردن کلمات موزون به خودی خود هنر مشعشعی نيست. ارزش گويندگان بزرگ ايران نه در قالبپردازی، بلکه در آن است که کمال انسانی را سرودهاند و در آثار آنها مسائل روزمرهی خاکی با قلهی هستی پيوند خوردهاند. همچنين، اين گويندگان از اين جهت بزرگ شناخته شدهاند که سخنگوی مردم خود قرار گرفتهاند، يعنی گفتهاند آنچه را که مردم میبايست و میخواستند بگويند. اجزای اين آثار، ذرهذره از مسامات مغز فرد ايرانی تروايده شدهاند. فردوسی نخستين و بزرگترين است. شاهنامه کتاب ايرانیهاست و فردوسی واسطهای بيش نيست. اوضاع و احوال زمان، مردم را به سوی اين نياز راند. اگر تفرعن اعراب و ظلم و ستيز و از سوی ديگر بهرهوری خلافت بغداد از تمدن ايرانی نمیبود، شايد ضرورت ايجاد کتابی چون شاهنامه پديد نمیآمد. چه ايجاب میکرد که گذشتهی دور آميخته به افسانه از نو زنده شود؟ ولی وقتی عربها در عين بهرهگيری از دانندگی ايرانيان خود را از آنان برتر میشمردند، آنها ناگزير به پاسخگويی بودند. بدينگونه دقيقی و فردوسی فرزند جرقهها شدند. فردوسی اگر کار بدی کرده که ياد «آتشپرستان» را زنده کرده، گناهش به گردن مردم ايران است. نه تنها به گردن کسانی که همزمان با او بودند و همين زبانه را در دل داشتند، بلکه همهی نسلهايی که پس از او تا به امروز آمده و با بزرگشمردن او، او را تاييد کردهاند. اگر کسی بخواهد دربارهی فردوسی حرف پيش آورد، بايد فهم و درک و احساس و ذوق قوم ايرانی را در طی هزار سال به انحراف متهم نمايد، زيرا برخلاف آنچه گاهی زمزمه شده است، خواندهی شاهنامه تنها «طاغوتیها» نبودهاند، مردم کوچه و بازار و ايلیها و دهقانان و همهی ناآرامها بودهاند، نظير کسانی که همين اواخر در جنوب با انگليسیها جنگيدند. در برابر تحقير و توهين تازه به دوران رسيدههای مروانی و عباسی و نخوت غلامان ترک، فردوسی به هموطنان ستمکشيدهی خود گفت: شما آزادگان و سرفرازان بودهايد. آنها را تسلی داد و گرم کرد. تنها اين نيست. کتاب او، همچنين اخلاقیترين و انسانیترين کتابی است که تاکنون در زبان فارسی نوشته شده است. آن هم به زبانی که به قول نظامی عروضی «سخن را به آسمان عليين برد». گذشته از اين، خود او در زندگی که داشته است، پارساترين سخنسرای ايران است و از مجموع اين جهان است که اگر از من بپرسند کدام ايرانی است که بيشترين حق خود را به گردن ايرانيان دارد و بزرگترين آنهاست، بیترديد خواهم گفت، فردوسی. مولوی عظيمترين کتاب عرفانی و اشراقی فارسی را آفريد و به گمان من پهناورترين مغزی است که تا کنون در اين زبان، زبان باز کرده است. سعدی و حافظ نيز هريک برای خود جايی دارند که همه میشناسند. شايد بشود گفت که کسی به تيزهوشی و تيزبينی سعدی در زبان ما نيامده است. حافظ آخرين بزرگ است که گويی شهر فارسی پس از او، در آوردن شاهکار، آردش را بيخت و غربالش را آويخت. دستکم تا کنون چنين بوده است. البته تنها قلمرو سخن نبوده است: علم، اخلاق، هرچه را فکر کنيد که مغز بشر در دايرهی زمان معين بتواند بينديشد و دست بتواند شکل بدهد، در حيطهی تمدنی ايران جای گرفته است، بقدر وسع و تا آنجا که از عهدهی يک ملت بیقرار که در طی تاريخش بيشترين مقدار نيرويش صرف دفاع از موجوديش شده ، برمیآمده است. ايران و مردمش ايران از مردمش جدا نيست. گذشتهی دور او همراه با مردمش به ياد میآيد. اين مردم عيبهايی داشتهاند و حسنهايی. آنها را بايد همينگونه که هستند دربست پذيرفت. با اوضاع و احوالی که بر ايران عارض شده، ظرفی بوده است که جز اين مظروف نمیتوانسته است پديد آورد. ولی وقتی کسی همدلی داشت، بايد بکوشد تا علتها و ريشهها را درک کند و البته دفع عيبها، مشکلترين کاری است که اين کشور در پيش دارد. مسئلهی ديگر اينکه، ما زمانی که خواستيم آنچه خود بوديم ديگر نباشيم، يعنی از زمان برخورد با تمدن غرب، که در برابر آن خيره شديم، لنگر خود را گم کردهايم. بايد اين لنگر يعنی تعادل، بازيافته شود. نه يک فرد و نه يک ملت نمیتواند تا آخر عمر دست به ديوار راه برود. بايد دو پا را از نو بر زمين محکم کرد. از آنجا که سرنوشت ايران را از مردمش نمیتواند جدا دانست، برای من منبع الهام، مايهی دلگرمی، نقطهی اتکا، سرچمشهی فيض، همواره در دو وجه وجود داشته است، چون سقفی که بر دو ستون، استوار است: يکی فرهنگ ايران و ديگری مردم امروزش. اين دو با هم و در پيوند جدايیناپذير با هم، کشورم را برای من معنیدار میکردهاند. اين فرهنگ که حاصل دسترنج و غم و شادی و کوشش و اميد انبوه نياکان ماست، از طريق آثار عدهای از برجستهترين افراد بشری تبلور پيدا کرده است. اين عده در هر قوم و ملتی پيدا شوند، آن ملت را به روشنی و گشايش و سربلندی میبرند، از نوع کسانی چون رودکی و رازی و فارابی و بيرونی و ابنسينا و خيام و ابیسعيد ابیالخير و بيهقی و شهابالدين يحيی سهروردی و عينالقضات و فريدالدين عطار و غزالی و حسين منصور حلاج و بايزد بسطامی و شمس تبريزی و روزبهان بقلی، تا برسد به شيخ بهايی و نيز کسان ديگری که پيش از اين از آنها نام برده شده و دهها تن ديگر که مجال نام بردن يکايک آنها نيست. اينها دانشمندان و سخنواران بودند. در ميان وزيران، سرداران، کارگزاران، ديوانيان، نيز کسانی بودهاند که اين آب و خاک مديون هوشمندی و جوانمردی و استعداد آنهاست و عدهای از آنها خاک ايران را به خون خود رنگين کردند. امکانپذير نيست که ما بتوانيم از يکايک آنها ياد کنيم و حق آنها را بگزاريم. همهی آنان نوبت خود را به سر رساندند، با يک زندگی سرشار. ما نيز نوبت خود را به سر خواهيم رساند و حرف در اين است که چگونه جهان را به دست آيندگان بسپاريم. اين فرهنگ و اين مردم سرنوشت خود را به هم وابسته دارند و به يک چيزی برمیگردند که آن موجوديت ايران است. بیکمک فرهنگ، شدنی نيست که مردم بتوانند از عيبها و دشواریهای خود خلاص شوند و بیکمک مردم، اين فرهنگ رو به خشکيدن خواهد نهاد، مانند درياچهی ساوه. سخن پايانی بنا به آنچه گفته شد، ايران برای من يک تودهی تپنده است. در درون اين مجموعهی خاک و سنگ و گياه که از چاهبهار تا شرفخانه و از تايباد تا قصرشيرين گسترده است. يک عمق چندهزار ساله جای دارد که عمر ما به عمر آن اتصال میيابد. ما وقتی کارنامهی ايران را میگشاييم مانند آن است که چندهزار سال زندگی کردهايم. باد که در درخت میپيچد به صدايش گوش دهيم، اين صدای درخت تناور ايران است که شاخههای سياست، فرهنگ، تاريخ، هنر. افسانه، دانش، نعمت، و منابع از آن جدا شده است و ما مردم آن در سايهاش مینشينيم و از ميوهاش میخوريم و رعنايی آن را تماشا میکنيم و در غم خزان و برگريزانش نيز شريک میمانيم. اکنون بپرسيم که از مجموع اين احوال و اين سرگذشت، چه در دست مانده است؟ اگر بخواهيم در يک کلام خلاصه کنيم بايد بگوييم: سايهای از اصالت و بزرگمنشی که در اکثر مردم ايران به چشم میخورد: حالت کهنگی، سرد و گرم چشيدگی، شيارهای رنج. حتی در متقلبها و نخالهها اين حالت کورسو میزند. ايران از مسير آزمايشها گذشته است. مانند سياوش گذرنده بر آتش. ايران شگفت، خودآزار، رمزآلود، بارکشنده چون لوک، پایفشارنده مانند قيچ. ديديم که همه آمدند و رفتند: اسکندر رفت، عرب رفت، تاتار رفتند و او، او را چه بناميم؟ سيمرغ چارهگر، چنار پير، سرود آزاد، آتش نمردنی، همانگونه برجای است. و چنين مینمايد که باز هم نيرويی نهانی او بر مکرهای روزگار چيره میشود. برگرفته از: هفتاد مقاله. به کوشش يحيی مهدوی و ايرج افشار. تهران: انتشارات اساطير، چاپ اول، 1369 توجه: عنوانبندی از جزيره دانش است. |